دانه ای که سپیدار بود

دانه كوچک بود و كسی او را نمی‌دید.

 



 

سال‌های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه كوچک بود

 

دانه دلش می‌خواست به چشم بیاید، اما نمی‌دانست چگونه.

 

گاهی سوار باد می‌شد و از جلوی چشمها می‌گذشت.

 

 

 

گاهی خودش را روی زمینه روشن برگها می‌انداخت

 

و گاهی فریاد می‌زد و می‌گفت:من هستم، من اینجا هستم، تماشایم كنید

 

اما هیچكس جز پرنده‌ها‌یی كه قصد خوردنش را داشتند

 

یا حشره‌هایی كه به چشم آذوقه زمستان به او نگاه می‌كردند

 

به او توجهی نمی‌كرد

 

 

 

دانه خسته بود از این زندگی؛

 

از این‌ همه گم‌ بودن و كوچكی خسته بود

 

یک روز رو به خدا كرد و گفت

 

نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچ‌كس نمی‌آیم.

 

 

 

 

كاشكی كمی بزرگتر، كمی بزرگتر مرا می‌آفریدی

خدا گفت

اما عزیز كوچكم.... تو بزرگی، بزرگتر از آنچه فكر می‌كنی

 

حیف كه هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ‌شدن ندادی.

 

 

رشد ماجرایی است كه تو از خودت دریغ كرده‌ای.

 

راستی یادت باشد تا وقتی كه می‌خواهی به چشم بیایی، دیده نمی‌شوی.

 

خودت را از چشم‌ها پنهان كن تا دیده شوی

 

 


دانه كوچک معنی حرف‌های خدا را خوب نفهمید،

 

اما رفت زیر خاك و خودش را پنهان كرد


سال‌ها بعد دانه كوچک، سپیداری بلند و با شكوه بود

 

 

 

 

كه هیچكس نمی‌توانست ندیده‌اش بگیرد.

 

سپیداری كه به چشم همه می‌آمد

 

=====


گاهی اتفاقی در زندگی آدم ها می افتد که فکر می کنند شر است
اما تنها خدا می داند که آن اتفاق برایش جز خیر نیست و
گاهی خیری که فقط خدا می داند شر است

بیوتیفول!!!

چشم‌هایتان را باز می‌كنید. متوجه می‌شوید در بیمارستان هستید. پاها و دست‌هایتان را بررسی می‌كنید. خوشحال می‌شوید كه بدن‌تان را گچ نگرفته‌اند و سالم هستید.. دكمه زنگ كنار تخت را فشار می‌دهید. چند ثانیه بعد پرستار وارد اتاق می‌شود و سلام می‌كند. به او می‌گویید، گوشی موبایل‌تان را می‌خواهید. از این‌كه به خاطر یك تصادف كوچك در بیمارستان بستری شده‌اید و از كارهایتان عقب مانده‌اید، عصبانی هستید. پرستار، موبایل را می‌آورد. دكمه آن را می‌زنید، اما روشن نمی‌شود. مطمئن می‌شوید باتری‌اش شارژ ندارد. دكمه زنگ را فشار می‌دهید. پرستار می‌آید.

«ببخشید! من موبایلم شارژ نداره. می‌شه لطفا یه شارژر براش بیارید»؟

«متاسفم. شارژر این مدل گوشی رو نداریم».

«یعنی بین همكاراتون كسی شارژر فیش كوچك نوكیا نداره»؟

«از 10سال پیش، دیگه تولید نمی‌شه. شركت‌های سازنده موبایل برای یك فیش شارژر جدید به توافق رسیدن كه در همه گوشی‌ها مشتركه».

«10سال چیه؟ من این گوشی رو هفته پیش خریدم».

«شما گوشی‌تون رو یك هفته پیش از تصادف خریدین؛ قبل از این‌كه به كما برید». «كما»؟!


باورتان نمی‌شود كه در اسفند1387 به كما رفته‌اید و تیرماه 1412 به هوش آمده‌اید. مطمئن هستید كه نه می‌توانید به محل كارتان بازگردید و نه خانه‌ای برایتان باقی مانده است. چون قسط آن را هر ماه می‌پرداختید و بعد از گذشت این همه سال، حتما بوسیله بانك مصادره شده است. از پرستار خواهش می‌كنید تا زودتر مرخص‌تان كند.




«از نظر من شما شرایط لازم برای درك حقیقت رو ندارین».

«چی شده؟ چرا؟ من كه سالمم»!

«شما سالم هستید، ولی بقیه نیستن».

«چه اتفاقی افتاده»؟

«چیزی نشده! ولی بیرون از این‌جا، هیچكس منتظرتون نیست».

چشم‌هایتان را می‌بندید. نمی‌توانید تصور كنید كه همه را از دست داده‌اید. حتی خودتان هم پیر شده‌اید. اما جرأت نمی‌كنید خودتان را در آینه ببینید.

«خیلی پیر شدم»؟

«مهم اینه كه سالمی. مدتی طول می‌كشه تا دوره‌های فیزیوتراپی رو انجام بدی»..

از پرستار می‌خواهید تا به شما كمك كند كه شناخت بهتری از جامعه جدید پیدا كنید..

«اون بیرون چه تغییرایی كرده»؟

«منظورت چه چیزاییه»؟

«هنوز توی خیابونا ترافیك هست»؟

«نه دیگه. از وقتی طرح ترافیك جدید رو اجرا كردن، مردم ماشین بیرون نمیارن».

«طرح جدید چیه»؟

«اگر راننده‌ای وارد محدوده ممنوعه بشه، خودش رو هم با ماشینش می‌برن پاركینگ و تا گلستان سعدی رو از حفظ نشه، آزاد نمی‌شه».

«میدون آزادی هنوز هست»؟

«هست، ولی روش روكش كشیدن».

«روكش چیه»؟

«نمای سنگش خراب شده بود، سرامیك كردند».

«برج میلاد هنوز هست»؟

«نه! كج شد، افتاد»!

«چرا؟ اون رو كه محكم ساخته بودن».

«محكم بود، ولی نتونست در مقابل ارباس A380 مقاومت كنه».

«چی؟!.... هواپیما خورد بهش»؟

«اوهوم»!

«چه‌طور این اتفاق افتاد»؟

«هواپیماش نقص فنی داشت، رفت خورد وسط رستوران‌گردان برج».

«این‌كه هواپیمای خوبی بود. مگه می‌شه این‌جوری بشه»؟

«هواپیماش چینی بود. فیلتر كاربراتورش خراب شده بود، بنزین به موتورها نرسید، اون اتفاق افتاد».

«چند نفر كشته شدن»؟

«كشته نداد».

«مگه می‌شه؟ توی رستوران گردان كسی نبود»؟

«نه! رستوران 4سال پیش تعطیل شد»..

«چرا»؟

«آشپزخونه‌اش بهداشتی نبود».

«چی می‌گی؟!... مگه می‌شه آخه»؟

«این اواخر یه پیمانكار جدید رستوران گردان رو گرفت، زد توی كار فلافل و هات‌داگ....».

«الان وضعیت تورم چه‌جوریه»؟

«خودت چی حدس می‌زنی»؟

«حتما الان بستنی قیفی، 14هزار تومنه».

«نه دیگه خیلی اغراق كردی. 12هزار تومنه».

«پراید چنده»؟

«پرایدهای قدیمی یا پراید قشقایی»؟

«این دیگه چیه»؟

«بعد از پراید مینیاتور و ماسوله، پراید قشقایی را با ایده‌ای از نیسان قشقایی ساختن».

«همین جدیده، چنده»؟

«70میلیون تومن».

«پس ماكسیما چنده»؟

«اگه سالمش گیرت بیاد، حدود 2 یا 2 و نیم....».

«یعنی ماكیسما اسقاطی شده؟ پس چرا هنوز پراید هست»؟

«آزادراه تهران به شمال هم هنوز تكمیل نشده».

«تونل توحید چه‌طور»؟

«تا قبل از این‌كه شهردار بازنشسته بشه، تمومش كردن».

«شهردار بازنشسته شد»؟

«آره».

«ولی تونل كه قرار بود قبل از سال1390 افتتاح بشه».

«قحطی سیمان كه پیش اومد، همه طرح‌ها خوابید».

«چندتا خط مترو اضافه شده»؟

«هیچی! شهردار كه رفت، همه‌جا رو منوریل كشیدن. مترو رو هم تغییر كاربری دادن».

«یعنی چی»؟

«از تونل‌هاش برای انبار خودروهای اسقاطی استفاده كردن».

«اتوبوس‌های BRT هنوز هست»؟

«نه! منحلش كردن، به جاش درشكه آوردن. از همونایی كه شرلوك هلمز سوار می‌شد».

«توی نقش‌جهان اصفهان دیده بودم از اونا...»

«نقش‌جهان رو هم خراب كردن».

«كی خراب كرد»؟

«یه نفر پیدا شد، سند دستش بود، گفت از نوادگان شاه‌عباسه، یونسكو هم نتونست حرفی بزنه».

«خلیج‌فارس چه‌طور؟»

«اون هم الان فقط توی نقشه‌های خودمون، فارسه. توی نقشه گوگل هم نوشته خلیج صورتی».

«خلیج صورتی چیه»؟

«بعضی‌ها به نشنال‌جئوگرافیك پول می‌دادن تا بنویسه خلیج عربی، ایران هم فشار میاورد و مدرك رو می‌كرد. آخرش گوگل لج كرد، اسمش رو گذاشت خلیج صورتی...»

«ایران اعتراضی نكرد»؟

«چرا! گوگل رو فیلتر كردن».

«ممنونم. باید كلی با خودم كلنجار برم تا همین چیزا رو هم هضم كنم».

«یه چیز دیگه رو هم هضم كن، لطفا»!

«چیو»؟

«این‌كه همه این چیزها رو خالی بستم».

«یعنی چی»؟

«با دوست من نامزد شدی، بعد ولش کردی. اون هم خودش را توی آینده دید، اما خیلی زود خرابش کردی. حالا نوبت ما بود تا تو را اذیت کنیم. حقیقت اینه که یك ساعت پیش تصادف كردی، علت بیهوشی‌ات هم خستگی ناشی از كار بود. چیزیت نیست. هزینه بیمارستان را به صندوق بده، برو دنبال زندگی‌ات»!

«شما جنایتكارید! من الان می‌رم با رییس بیمارستان صحبت می‌كنم».

«این ماجرا، ایده شخص رییس بیمارستان بود».

«ازش شكایت می‌كنم»!

«نمی‌تونی. چون دوست صمیمی پدر نامزد جدیدته».

مادرم خواب دید ...

مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است

و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان

 


مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت

 فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا باغچه ای است

 و عمری ست که من ریشه در خاک دارم

 

 

  ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت

 و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد


و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند

 پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز

 


من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم

که ما درختیم و پاهایمان در بند

 


او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود

 و کوه به گونه ای و درخت به نوعی


تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی

 


و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر

 زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را
 

 

وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند،

 ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم

 تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم

 

 

 هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید

 هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند


و سرانجام رسیدیم

 

 

 و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید

 و سرانجام هر غوره، انگوری شد
 

 

 

من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت

 تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری

و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی

و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی


و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه داروندار تابستان مان را
 

 

مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛
 

مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت

 

 فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه

 

 

 و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت

 

 خدا سلام رساند و گفت : مبارکت باد ؛ که تو اکنون داراترین درختی

 

 

 و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این

 همه بی چیزی تا کجاها دویدی

 


============ =====

 


من مي دانم اگر به معجزه اعتقاد داشته باشم برايم اتفاق خواهد افتاد

 و اين معجزه ی ايمان است


من مي دانم هر اقدام بزرگ ابتدا محال به نظر مي رسد

 پس تمام تلاشم را به كار مي گيرم

 تا محال را به ممكن تبديل سازم


من ذهنم را آنگونه ساخته ام كه جهنم را برايم به بهشت تبديل كند نه بهشت را به جهنم


من نقشه زندگي خود را چنان شفاف رسم كرده ام كه تنها راه باقي مانده ساختن آنست

 

من براي رسيدن به سرزمين اهدافم اولين قدم را برداشته ام

 قدم اول يعني تصمیم
 

پس من برنده ام

چون مي دانم مشكلات مانند صخره هايي هستند كه در مسير رود قرار دارند

 اگر صخره نبود رود هيچ آوازي سر نمي داد

چطور ، بهتر زندگي کنم ؟

پرسيدم ... ،

چطور ، بهتر زندگي کنم ؟
با كمي مكث جواب داد :
گذشته ات را بدون هيچ تأسفي بپذير ،
با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،
و بدون ترس براي آينده آماده شو .
ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .
شک هايت را باور نکن ،
وهيچگاه به باورهايت شک نکن .
زندگي شگفت انگيز است ، در صورتيكه بداني چطور زندگي کني .
پرسيدم ،
آخر .... ،
و او بدون اينكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :
مهم اين نيست که قشنگ باشي ... ،
قشنگ اين است که مهم باشي ! حتي براي يک نفر .
كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود ميداند آئين بزرگ كردنت را ..
بگذارعشق خاصيت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسي .
موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن ..
داشتم به سخنانش فكر ميكردم كه نفسي تازه كرد وادامه داد ... :
هر روز صبح در آفريقا ، آهويي از خواب بيدار ميشود و براي زندگي كردن و امرار معاش در صحرا ميچرايد ،
آهو ميداند كه بايد از شير سريعتر بدود ، در غير اينصورت طعمه شير خواهد شد ،
شير نيز براي زندگي و امرار معاش در صحرا ميگردد ، كه ميداند بايد از آهو سريعتر بدود ، تا گرسنه نماند .
مهم اين نيست كه تو شير باشي يا آهو ... ،
مهم اينست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خيزي و براي زندگيت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دويدن كني ..
به خوبي پرسشم را پاسخ گفته بود ولي ميخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ،
كه چين از چروك پيشانيش باز كرد و با نگاهي به من اضافه كرد :


زلال باش ... ،‌ زلال باش .... ،
فرقي نميكند كه گودال كوچك آبي باشي ، يا درياي بيكران ،
زلال كه باشي ، آسمان در توست .

التماس دعا

از اينكه وقت نمي كنم سر بزنم ببخشيد فعلا درسها سرم رو مشغول كرده وقت كردم مي آپم

قربون همتون

التماس دعا

 بر روی ادامه مطلب کلیک کنید

 

ادامه نوشته

سنگ

سنگ

در زمان ها ی گذشته ، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای اين كه عكس العمل مردم را ببيند
خودش را در جايی مخفی كرد. بعضی از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از كنار تخته سنگ می گذشتند.
بسياری هم غرولند می كردندكه اين چه شهری است كه نظم ندارد.
حاكم اين شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ...
با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت .
نزديك غروب، يك روستايی كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد.
بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناری قرار داد.
ناگهان كيسه ای را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه های طلا
و يك يادداشت پیدا كرد. پادشاه درآن يادداشت نوشته بود :
" هر سد و مانعی می تواند يك شانس برای تغيير زندگی انسان باشد."

تا یکی شدن

آروم به كناري رفت چشما شو بست . تمام ذهنش متمركز تا بتونه اون صحنه رو يك بار ديگه مرور كنه هر قدر تلاش كرد نتونست بي اختيار نشست و شروع به گريه كردن كرد ميدونست كه همسايه با چشماي سياه وحشتناكش داره اون و نگاه مي كنه. قطره هاي اشكش بنئبت از گونه هاي سرخش دل مي كندن و جان به خاك مي سپردند .
زير لب چيزي مي گفت: انگار كه داشت با خودش دعوا مي كرد آره من مقصر هستم ، مقصر خودم هستم چرا بهش نگفتم شايد … نه اگر بهش مي گفتم اون گوش نمي داد ، اما از كجا معلوم شايد هم … اه لعنت به من بايستي …. ناگهان مثل برق از جا پريد يكي داشت اون صدا مي زد . فرصت نكرد اب از چشمانش بگيره . بريده بريده گفت : س ..لا.. م صاحب صدا روبروش ايستاد . عليك سلام اينجايي همه جا رو دنبالت گشتم . اتفاقي افتاده ؟
نه چيزي نشده . به زحمت اين و گفت : خوب با من كاري داشتي راستش مي خواستم بهتون بگم همونقدر كه شما منو دوست داري منم….
نگذاشت حرفش تمام بشه راست مي گي اما چرا هيچ وقت اين ونگفتي . فقط مي اومدي منو مي ديدي و بعدش
تو حرفش پريد وگفت: راستش مي ترسيدم كه شما تمايلي براي با من بودن نداشتهباشيد نفس عميقي كشيد و گفت حالا هم اومدم تا ديگه نزارم آتو قطره قطره آب بشي و از بين بري اين و
گفت : و بي اختيار شمع رو به آغوش كشيد . هنوز شمع شانه هاي نرم ولطيف پروانه رو احساس نكرده بود كهاز وجود گرماي عشق شون پرهاي ظريف پروانه سوخت وشمع هم آخرين نفسهاشو كشيد . جلوي چشمهاي سياع شب كه تنها شاهد به هم رسيدن اين دو معشوق بود شمع خاموش شد و پروانه سوخت تا براي هميشه جاودان بمانند.

نامه ای به خدا ...

ظهر يك روز سرد زمستاني، وقتي اميلي به خانه برگشت، پشت در پاكت نامه اي را ديد كه نه تمبري داشت و نه مهر اداره ي پست روي آن بود. فقط نام و آدرسش روي پاكت نوشته شده بود. او با تعجب پاكت را باز كرد و نامه ي داخل آن را خواند:
>> امیلي عزيز، عصر امروز به خانه ي تو مي آيم تا تو را ملاقات كنم. با عشق، خدا>>
اميلي همان طور كه با دستهاي لرزان نامه را روي ميز مي گذاشت، با خود فكر كرد كه چرا خدا مي خواهد او را ملاقات كند؟ او كه آدم مهمي نبود. در همين فكر ها بود كه ناگهان كابينت خالي آشپزخانه را به ياد آورد و با خود گفت: «من، كه چيزي براي پذيرايي ندارم<<
پس نگاهي به كيف پولش انداخت. او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت. با اين حال به سمت فروشگاه رفت و يك قرص نان فرانسوي و دو بطري شير خريد. وقتي از فروشگاه بيرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر كند. در راه برگشت، زن و مرد فقيري را ديد كه از سرما مي لرزيدند.
مرد فقير به اميلي گفت: "خانم، ما خانه و پولي نداريم. بسيار سردمان است و گرسنه هستيم. آيا امكان دارد به ما كمكي كنيد؟"
اميلي جواب داد: "متاسفم، من ديگر پولي ندارم و اين نان ها را هم براي مهمانم خريده ام"
مرد گفت: «بسيار خوب خانم، متشكرم» و بعد دستش را روي شانه هاي همسرش گذاشت و به حركت ادامه دادند.
همانطور كه مرد و زن فقير در حال دور شدن بودند، اميلي درد شديدي را در قلبش احساس كرد. به سرعت دنبال آنها دويد: " آقا، خانم، خواهش مي كنم صبر كنيد"
وقتي اميلي به زن و مرد فقير رسيد، سبد غذا را به آ‎نها داد و بعد كتش را در آورد و روي شانه هاي زن انداخت. مرد از او تشكر كرد و برايش دعا كرد.
وقتي اميلي به خانه رسيد، يك لحظه ناراحت شد چون خدا مي خواست به ملاقاتش بيايد و او ديگر چيزي براي پذيرايي از خدا نداشت. همانطور كه در را باز مي كرد، پاكت نامه ديگري را روي زمين ديد. نامه را برداشت و باز كرد:
اميلي عزيز، از پذيرايي خوب و كت زيبايت متشكرم ،
" با عشق ، خدا"

میرزا کوچک خان

راجع به پست (نظر بده) باید بگم هنوز خودم به جواب درستی نرسیدم .

ولی فکر می کنم یه سرمست کافی باشه ....

سرمست باش ...

                     سرمست ترین

حالا اگه داستان خوشتون میاد  ادامه مطلب رو بخونید :

ادامه نوشته

خدا و شیطان

آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟!

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند...

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد: "بله او خلق کرد"

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما  نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است"

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"

استاد پاسخ داد: "البته"

شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد."

شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."
 
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟"

استاد زیاد مطمئن نبود.  پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."

و آن شاگرد پاسخ داد: " شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید.


نام آن مرد جوان: آلبرت انیشتن!!!
 
 
 

حكايت پسر بي ذوق پادشاه

يكي بود ، يكي نبود ؛ غير از خدا هيچ كس نبود
آورده اند كه روزي روزگاري در آن ايام قديم ، پسر پادشاه ولايت غربت مريض شد و در بستر افتاد
 پادشاه گفت جارچيان در تمامي ولايات جار بزنند كه اگر حكيمي بتواند درد پسرش را علاج كند، به اندازه  وزنش به او طلا و نقره مي دهيم.

همة طبيبان از اطراف و اكناف آمدند به ولايت غربت ، ولي هيچ كس نتوانست درد و مرض پسر پادشاه را بفهمد . ديگر همه از علاج پسر پادشاه نا اميد شده بودند كه يك روز درويشي آمد به قصر پادشاه و گفت كه من درد پسر پادشاه را علاج مي كنم.

او را بردند بالاي سر بيمار . درويش دستش را به نبض پسر پادشاه گرفت و بنا كرد به نام بردن تمامي ولايات دنيا. وقتي رسيد به نام ولايت جابلقا، ديد كه نبض پسر پادشاه بنا كرد به تند زدن. شصتش خبر دار شد كه پسر پادشاه عاشق دختري در ولايت جابلقا شده.

درويش گفت : « برويد يك كسي را بياوريد كه با تمامي كوچه پس كوچه هاي ولايت جابلقا آشنا باشد . » آوردند . درويش به او گفت : « وقتي من نبض پسر پادشاه را مي گيرم ، تو تك به تك و شمرده، نام تمام كوچه ها و خيابان هاي ولايت جابلقا را ببر. » درويش نبض را گفت و آن بندة خدا شروع كرد به نام بردن از كوچه ها و محله هاي ولايت جابلقا. وقتي رسيد به نام كوچة «چهل دختران » نبض پسر پادشاه بنا كرد به تند زدن .

درويش گفت : « حالا يك نفر را بياوريد كه همة اهالي اين كوچه را از كوچك و بزرگ بشناسد . » آوردند . درويش به او گفت : «من وقتي نبض پسر پدشاه را مي گيرم تو نام تك تك اهالي را بگو . » طرف قبول كرد و نام صاحبان خانه ها را تك به تك گفت، وقتي رسيد به نام « ملك التجار » قلب پسر پادشاه بنا كرد به تند زدن .

درويش گفت : همين جا توقف كن . حالا از اين به بعد شمرده و آرام، نام و مشخصات اهل خانه را بگو

توضيح : نظر به اهميت موضوع  در اين قسمت متن كامل سخنان مرد كه اهل خانه را معرفي مي كند و همچنين كيفيت ضربان قلب پسر پادشاه ، عينا جهت درج در تاريخ، ثبت مي شود

مرد : خود ملك التجار كه هشت دهنه مغازه در بازار دارد
ضربان قلب پسر پادشاه : تلپ …تلپ

مرد : عاليه خانم همسر ملك التجار صبية حاج ميزابوالقاسم غربتي! منظور اهل ولايت غربت است ـ توضيح مترجم  

تلپ …تلپ -

اشرف السلطنه والده ملك التجار ، نود و هشت ساله  -

 زق … زوق  -

 زيور خانم ، دختر بزرگ ملك التجار كه سال پيش عروسي كرده و حاليه دو بچه (دوقلو) دارد

تلپ …تلپ -

- اقدس خانم ، دختر دوم كه در فرانسه درس خوانده و ادو كلن بيوتيفول به خود مي زند

تلپ …تلپ -

اعظم خانم دختر سوم كه چشمان آهويي دارد و پسر عموي بنده به خواستگاري اش رفت و او را كتك زدند

تلپ …تلپ -

مريم خانم دختر چهارم ، در كوچه به او ماريا مي گويند و هزار تا (با احتساب خود بندة حقير ، هزار و يك) خاطر خواه دارد

تلپ …تلپ -

آتوساخانم، دختر پنجم كه ماشين اپل كورسا دارد وبا دوستانش هات شكلات و پيتزا دربه در مي خورد

تلپ …تلپ -

ناتاشا خانم ، دختر ششم كه كاكلش را بيرون مي گذارد و لاك سياه مي زند و كتيرا و « لئوناردو دي كاپريو » و غيره

تلپ …تلپ -

مارگريتا خانم دختر هفتم كه هجده سال دارد و در هفت اقليم عالم كسي به زيبايي او نيست

تلپ …تلپ -

- ديگر كسي باقي نماند …… آهان راستي يادم آمد اينها توي خانه شان يك سگ پا كوتاه پشمالوي انگليسي شناسنامه دار هم دارند كه

تالاپ …تولوپ -

درويش: كه چي؟

مرد: كه هر روز يكي شان بغلش مي كند و دور ولايت مي گرداند و پزش را مي دهد

!!! شاتالاپ …شوتولوپ -

باري به درخواست درويش و فرمان پادشاه ، يك هيات ويژه از ولايت غربت رفتند به ولايت جابلقا و سگ را خريدند و آوردند. پسر پادشاه هم كه سگ را ديد، حالش خوب شد