تبليغاتX



  سرمست ترین X

 

عمری است که من اسیر و پابست توام

خــــواهـــان شـــراب ناب از دست توام

کی مســت کند مـــرا شـــراب انگـــــور

من مست زآن دو چشم ســـرمست توام

 


بزرگواري را از درختي آموز که سايه خود را حتي از سر تبرزن خود نيز کم نمي کند************** سعي کن در زندگي آن چيزهايي راکه دوست داري بدست بياوري وگرنه مجبور مي شوي آن چيزهايي را که بدست مي آوري دوست داشته باشي **************گلها را تقسيم مي کردند گل سرخ نصيب خار شد***************نفرت را با نفرت نمي توان از بين برد بلکه درمان آن عشق است**********هنگامي که دري از شادي به روي ما بسته مي شود در ديگري باز خواهد شد، اما معمولا آنقدر به در بسته نگاه مي کنيم که در باز شده را نمي بينيم**********نشستن سنگ بودن است و رفتن رود بودن ، بنگر که سنگ بودن به خاک شدن مي رسد و رود بودن به دريا شدن **********چنان زندگي کن که وقت مردن آرزوي مي کني*********اي كساني كه مامور دفن من هستيد ، گوش فرا دهيد : تابوت مرا در جاي بلندي قرار دهيد ، تا باد بوي مرا به سرزمين عاشقان ببرد .... چشمان مرا باز بگذاريد ، تا همه بدانند كه چشمان من در آرزوي ديدن تنها گل باغ دلم چقدر حسرت كشيدند ... دستان مرا از تابوت بيرون بگذاريد ، تا همه بدانند كه دستان من به معبود خويش نرسيده .... روي مرا با پارچه سياهي بيوشانيد ، تا همه بدانند كه روزهاي من در سياهي گذشته است ... و روي قبر من يك تكه يخ بگذاريد ، تا وقتي آب مي شود ، احساس كنم كه معبودم دارد برايم اشك مي ريزد ....*********سکوتم را به باران هديه کردم ... تمام زندگي را گريه کردم ... نبودي در فراق شانه هايت ... به هر خاکي رسيدم تکيه کردم ....********اگه کسی رو دوست داشته باشی ... نمی تونی تو چشماش زول بزنی ... نمی تونی دوری شو تحمل کنی ... نمی تونی بهش بگی چقدر دوستش داری ... نمی تونی بهش بگی چقدر به اون نیاز داری ... واسه همینه که عاشقا دیوونه میشن ..... *********خداوندا برای درد و غم درمان ندارم ... برای بی کسی یاری ندارم .... میان خانه های بی کبوتر ، خدایا من پر و بالی ندارم ... دل من صد هزاران ناله دارد ... درو ن این دلم غم خانه دارد ... به روی خشت های بی نشانه ، غم و دردند که با هم ناله دارند ... درون قلب من امیدها بود ... درون سینه ام فریادها بود ... ***********بيا در ساحل غمناک بودن ، براي لحظه اي يک رنگ باشيم ... بيا تا مثل شب بوهاي عاشق ، شبي هم ما کمي دلتنگ باشيم ... بيا تا در لحظه سرخ نيايش ، رود روي ابر پاک و ساده باشيم ... بيا هر وقت باران باز باريد ، براي گل شدن آماده باشيم ....*****به چشمي اعتماد کن که به جاي صورت به سيرت تو مي نگرد ... به دلي دل بسپار که جاي خالي برايت داشته باشد ... و دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است ....******همیشه تو زندگی تلخ ترین لحظات رو یکی می سازه که یه روز قشنگ ترین لحظه ها رو ساخته بود ....*********
سرمست ترين مست در خانه عشقم
.:: دغدغه های یک تازه عروس ::.

خودم را مجسم می‌کنم که جوان و شادابم، تازه ازدواج کرده ام و هنوز نتوانسته ام خود را با زندگی جدیدی که آغاز کرده ام مطابقت بدهم.
آن چیزهایی که نوعروسان زمان ما می‌ترساند ترس از رابطه با قوم شوهر، نوع میهمانداری از آنها و تشریفات خامی بود که شاید منطقی بر آن حاکم نبود، اما یک قانون و اجرای آن الزامی بود.
وقتی قرار بود میهمان بیاید این تنها زن خانه بود که باید یک تنه همه کارها را انجام می‌داد. یخچال بود، اما فریزر نبود. باید خرید می‌کرد، خانه را جمع‌آوری می‌کرد، پخت و پز می‌کرد. باید بلد بود که چطور چند نوع خورش را جا بیاندازد چطور برنج آبکش کند، چطور آن را درون دیس بکشد حالا اگر در حین کشیدن غذا میلش می‌کشید که تکه‌ای از ته‌دیگ را در دهانش بگذارد، انگار که کار بی‌ادبانه‌ای انجام داده است. چرا که قدیمی‌ها معتقد بودند درست نیست زن حین کشیدن غذا به آن ناخنک بزند.
حالا کسی نمی‌آمد بپرسد خب چه اشکال دارد؟ شاید باردار است و دلش می‌خواسته یک ذره ته‌دیگ چرب کف دیگ را بخورد یا یک پر ریحان را بگذارد روی زبانش و آن را مزه مزه کند تا طعم دهانش برگردد. اصلا و ابدا این کارها صحیح نبود. در عین حال باید روی سبزی خوردن را تزئین می‌کرد.
ترب‌های را شکل می‌داد، پیازچه‌ها را خوشگل می‌کرد، سالاد درست می‌کرد، ماست و خیار درست می‌کرد. بعد از آن که سفره چیده شد باید حسابی تعارف بلد بود، برای همه غذا می‌کشید باید خوش برخورد می‌بود و همه این کارها هم جزو وظایفش بود.
. بعد هم که می‌دیدی شاید این زنی که مثل یک خانه‌دار حرفه‌ای کار می‌کند و از پس میهمانداری بر می‌آید شاید ۱۸ سال بیشتر ندارد و ۲ سال یا یک سال هم هست که ازدواج کرده است.
خوب است که بعضی سنت‌ها تغییر می‌کند، خوب است که همیشه زندگی بر یک منوال نیست چرا که اصلا دوست ندارم فشاری که بر جوان‌های دوره ما تحمیل شد، حالایی‌ها تحمل کنند.
اینها را وقتی خانه گلناز دختر خانم فتحی رفته بودیم در ذهنم دوره کردم. خیلی صریح، خیلی بدون تعارف اعلام شد که همگی شام خانه گلناز دعوت هستیم، من گفتم که او تازه عروس است شاید صحیح نباشد این همه آدم برای شام آنجا برویم چرا که او هنوز تجربه میهمانداری از تعداد زیاد را ندارد و در ثانی تجربه‌های خودم نیز پیش رویم بود. هنوز استرس‌هایش با من است، وقتی قرار بود کسی بیاید و من باید غذا تهیه می‌کردم یا بیمار بودم یا دست تنها بودم حسابی استرس داشتم. آخر بد می‌دانستند مادر دختر کمکش بیاید. اگر هم به کمکش می‌آمد باید یواشکی و پیش ازآمدن میهمان‌ها خانه را ترک می‌کرد.
بله می‌گفتم من پیشنهاد دادم که برای بعد از شام بیاییم و خانم فتحی گفت:
▪ نه مهم شام نیست می‌خواهیم ساعت بیشتری دور هم جمع باشیم.
▪ خب اون دختر بنده خدا شاید سختش باشه که برای این همه غذا بپزد.
▪ نه عزیز، من شام را می‌پزم.
پیش خودم گفتم ببین چه خوب شده روزگار. چه اشکالی دارد مادر به کمک دختر تازه عروسش برود غذا را برای او تهیه کند. تازه کسی هم ذهنیت بدی نخواهد داشت. کسی نخواهد گفت که چرا با وجود همه امکانات رفاهی از قبیل غذاساز، چای‌ساز، مایکروفر، پلوپز، زودپز یک تازه عروس نمی‌تواند برای ۱۰-۱۵ نفر غذا درست کند.
واقعا کسی خرده نمی‌گیرد در عوض صاحبخانه هم با انرژی بیشتر با چهره‌ای بشاش‌تر می‌تواند از میهمان‌ها پذیرایی کند، بدون آن که نگران شام باشد، نگران بوی دود گرفتن برنج یا ته گرفتن خورش نخواهد بود و همه هم خوشحال می‌شوند که مادری مهربان دارد که به موقع به کمک دخترک تازه عروسش می‌رود. خوب است که خیلی سنت‌های غلط ورافتاد

نوشته شده توسط سرمست ترین در شنبه شانزدهم شهریور 1387 ساعت 15:16 | لينک ثابت |

کاریکاتور جالب لس آنجلس تایمز
کاریکاتور جالب لس آنجلس تایمز درباره ی تفاوت رفتار و نگرش خانومها

وقتی به هم میرسن با نگرش آقایون هست .

.پس تو امریکا هم اینجوریه ...!!!

نوشته شده توسط سرمست ترین در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 ساعت 2:13 | لينک ثابت |

مارو ببین!
یک دامدار استرالیایی بعد از مدتی که میدید به طور مداوم گوسفندهاش ناپدید میشن تصمیم

گرفت که به حصار دور مزرعه اش برق وصل کنه تا از شر این دزد راحت بشه

جالبه که ببینین چی شکار کرده

نوشته شده توسط سرمست ترین در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 ساعت 2:10 | لينک ثابت |

زیباترین دختر آلمان

زیباترین دختر آلمان

  اين عکس زيباترين دختر در آلمان است.

دوست داريد از نزديک او را ببينيد و با او گفتگو کنيد؟

هر چند هر کاری شدنی است و آرزو بر جوانان عيب نيست ولی ديدار و گفتگو با اين دختر زيبا برای هيچ کس ممکن نيست. علت ناتوانی انسانها در ديدار و گفتگو با اين دختر زيبا خيلی ساده است زيرا او هرگز وجود ندارد و عکس او دسترنج يک پروژه ی طولانی مدت در دو دانشگاه آلمان برای ساختن زيباترين چهره ميباشد. بله، عکس اين دختر بر اساس پژوهشهای زيبايی شناسی توسط دانشمندان در دانشگاه های Regensburg و Rostock آلمان و با کمک يک نرم افزار چهره سازی (morphing) ساخته شده است.

بطور فشرده بايد گفت که دانشمندان در اين پروژه با الهام گرفتن از چهره ی ۳۲ پسر و ۶۴ دختر زيبا الگوهای زيبايی را در آنها نشانه گزاری کردند و با مخلوط کردن اين چهره ها صورتی تازه که تمامی زيبايی های آن گروه در آن باشد را خلق کردند. باید چند نکته را حتماً خاطر نشان ساخت:

آقایان توجه کنند که:

همانطور که ملاحظه و تجربه درونی خود را در مواجهه با این چهره حس می کنید حتماً متوجه شده اید که علت تاثیر گذاری عجیب و عمیق این چهره بر چند تعبیر بنا شده است، الف) معصومیت ب) آرامش عمیق ج) وجود توجه دقیق در نگاه و حضور در لجظه حاضر د) چهره گشاده و خوش، نه خنده مصنوعی و بیش از حد در آن وجود دارد و نه ژست جدیت و خشونت و چین در چهره هـ) گردن متناسب که به حالت کاملاً صاف قرار گرفته، نه مایل که حالت طنازی و لوس دهد و نه چانه رو به جلو و پیشانی رو به عقب که نشانه غرور و روحیه مردانه است، و نه چانه رو به عقاب و ایجاد غب غب که تقلید ژست های ارتشی و مدیرانه است و) نگاه بسیار نجیب و پر حیا که ایجاد حس احترام بسیار زیاد و رعایت حریم می کند. تجربه احساس علاقه به این خانم برای بسیاری از آقایان تجربه ای جدید و جالب است، زیرا اظهار میکنند که بدون احساس کردن تاثیرهای جنسی یا رویاسازی های جنسی، علاقه ای پاک و عمیق را به او حس میکنند.

 

خانمها توجه کنند که:

همانطور که ملاحظه میکنید این خانم الف) چهره ای عاری از هر نوع رنگ آرایشی دارد، مطالعات مختلف نشان داده اند که ایجاد اخلاف کنتراستهای رنگ در صورت، فقط تحریکات جنسی را در جنس مخالف زیاد میکند نه تاثیر گذاری شخصیتی را ب) آرایش موها بسیار ساده، اما بسیار تمیز و مرتب است د) چهره این خانم عاری از تمام حالتهایی است که در دیگر بانوان حسادت ایجاد کند، مگر در درصدی که از بیماری حسادت به شکلی روانی رنج میبرند هـ) آرامش نگاه و چهره این خانم او را کاندید خوبی برای دوستی میکند که اعتماد به وی کار بسیار ساده ای است و) اگر به شما گفته شود که این خانم پزشک شما، پرستار شما، یا حتی منشی همسر شماست، احساس اعتماد کاملی نسبت به او میکنید و حتی در مورد آخر که پای شوهر شما در میان است، خیالتان از این خانم و نجابت او راحت است و تنها ممکن است احتمال دهید که همسرتان به او دل ببازد! ح) زیبا و دلنشین بودن بسیار کم خرجتر از آن است که شما دارید زندگی میکنید و زیبایی واقعی وقت شما را به مراتب کمتر میگیرد و) به سختی میتوانید سن دقیق برای این خانم بگویید، بیشترین کسانی که خواسته اند خود را به زور از تک و تا نیندازند و سن دقیقی را برای ایشان ارائه دهند نیز خطاهای خنده داری کرده اند. جوانی در این چهره به همراه و توام با پختگی به چشم میخورد. پختگی بی ادعا که نیاز به گفتگوی طولانی در باره موضوعهای ظاهرا جدید اداری یا اقتصادی و سیاسی ندارد!

نوشته شده توسط سرمست ترین در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 ساعت 16:21 | لينک ثابت |

لبخند خدا

لوئیز ردن ، زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم، وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی تواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.

جان لانگ هاوس ، صاحب مغازه با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند. زن نیازمند در حالی که اصرار می کرد گفت: "آقا، شما را به خدا، به محض این که بتوانم پول تان را می آورم."

جان گفت نسیه نمی دهد. مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را می شنید به مغازه دار گفت: "ببین خانم چه می خواهد ، خرید این خانم با من."

خواروبارفروش با اکراه گفت: "لازم نیست، خودم می دهم. لیست خریدت کو؟"

لوئیز گفت:" اینجاست."

" لیست ات را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش ، هر چه خواستی ببر."

لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی درآورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ترازو پایین رفت. خواروبارفروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید.

مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر ترازو کرد. کفه ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.

در این وقت، خواروبارفروش باتعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است.

کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود: " ای خدای عزیزم، تو از نیاز من باخبری، خودت آن را برآورده کن."

مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد.

لوئیز خداحافظی کرد و رفت.

مشتری یک اسکناس پنجاه دلاری به مغازه دار داد و گفت: " تا آخرین پنی اش می ارزید."

فقط اوست که می داند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است...

نوشته شده توسط سرمست ترین در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 ساعت 10:12 | لينک ثابت |

داستانی جالب

مزدا 323 قرمز رنگ، تا به نزديكي دختر جوان رسيد به طور ناگهاني ترمز كرد . خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان از حركت ايستاد ، اما راننده، خودرو را به عقب راند، تا جايي كه پنجره جلو دقيقا روبروي دختر جوان قرار گرفت . اين اولين خودرويي نبود كه روبروي دختر توقف مي كرد ، اما هريك از آنها با بي توجهي دختر جوان ، به راه خود ادامه مي دادند . دختر جوان، مانتوي مشكي تنگي به تن كرده بود كه چند انگشتي از يك پيراهن بلند تر بود . شلواري هم كه تن دخترك بود ،همچون مانتويش مشكي بود و تنگ مي نمود كه آن هم كوتاه بود و تا چند سانتي پايين تر از زانو را مي پوشاند . به نظر مي آمد كه شلوار به خودي خود كوتاه نيست و انتهاي ساق آن به داخل تا شده . دختر جوان نتوانست اهميتي به مزداي قرمز رنگ ندهد . سرش را به داخل پنجره خم كرد و به راننده گفت :" بفرماييد؟" . مزدا مسافري نداشت . راننده آن پسر جوان و خوش چهره اي بود كه عينك دودي ظريفي به چشم داشت . پسر جوان بدون معطلي و با بياني محترمانه گفت : " خوشحال ميشم تا جايي برسونمتون". دختر جوان گفت : " صادقيه ميرما". پسر جوان بي درنگ سرش را به نشانه تائيد تكان داد و پاسخ داد : " حتماً، بفرماييد بالا ". دخترك با متعجب ساختن پسر جوان، صندلي عقب را براي نشستن انتخاب كرد .چند لحظه اي از حركت خودرو نگذشته بود كه دختر جوان ، در حالي كه روسري كوچك و قرمز خود را عقب و جلو مي كشيد و موهاي سرازير شده در كنار صورتش را نظم مي داد ،گفت :" توي ماشينت چيزي براي گوش كردن نيست "

- البته .
پسر جوان ،سپس پخش خودرو را روشن كرد . صداي ترانه اي انگليسي زبان به گوش رسيد . از آينه به دختر جوان نگاهي انداخت و با همان لبخند ظريفش كه از ابتدا بر لب داشت گفت :"كريس دبرگ هست ، حالا خوشتون نمياد عوضش كنم ". دخترك با شنيدن حرف پسرجوان ،خنده تمسخر آميزي سر داد .
- ها ها ها ، اين كه اريك كلاپتون . نميشنوي مگه ، انگليسي مي خونه . اصلا كجاش شبيه كريس دبرگ .
- اِه ، من تا الان فكر مي كردم كريس دبرگ . مثل اينكه خيلي خوب اينا رو مي شناسيد ها .
دخترك ، قيافه اي به خود گرفت و ادامه داد:" اِي ، كمي "
- پس كسي طرف حسابمه كه خيلي موسيقي حاليشه . من موسيقي رو خيلي دوست دارم ، اما الان اونقدر مشغله ذهني دارم كه حال و حوصله موسيقي كار كردن رو ازم گرفته .
دخترك لبخندي زيركانه زد و با لحني كش دار گفت:" اي بابا، بسوزه پدر عاشقي . چي شده ، راضي نميشه ؟"
- نه بابا، من تا حالا عاشق نشده ام . البته كسي رو پيدا نكرده ام كه عاشقش بشم ، و اگرنه اگه مورد خوبي پيش بياد ، از عاشقي هم بدم نمياد . اصل قضيه اينه كه، قبل از اينكه با ماشين بزنم بيرون و در خدمت شما باشم ، توي خونه با بابام دعوام شد .
- آخي ، سرچي؟ لابد پول بهت نمي ده.
- نه ، تنها چيزي كه ميده پول . مشكل اينجاست كه فردا دارم مي رم بروكسل، اونوقت اين آقا گير داده بمون توي شركت كار داريم .
با گفتن اين جملات توسط پسر جوان ، دخترك، با اينكه سعي مي كرد به چهره اش هويدا نشود ، اما كاملا چهره اش دگرگون شد و با لحني كنجكاوانه پرسيد: " اِه، بروكسل چي كار داري؟ "
- دايي ام چند سالي هست كه اونجاست . بعد از سه چهار ماه كار مداوم ، مي خواستم برم اونجا يه استراحتي بكنم؟
دخترك بادي به غبغب انداخت و سريع پاسخ داد:
- اتفاقا من هم يك هفته پيش از اسپانيا برگشتم.
- اِه، شما هم اونجا فاميل داريد؟ كدوم شهر.
- فاميل كه نداريم ، براي تفريح رفته بودم ونيز.
پسر جوان نيشخندي زد و گفت : اصلا ولش كن بابا ، اسم قشنگتون چيه؟
- من دايانا هستم. اسم تو چيه، چند سالته؟ چه كاره اي؟
- چه خبره؟ يكي يكي بپرسيد، اين جوري آدم هول ميشه ... اولاً اين كه اسم خيلي قشنگي داريد ، يكي از اون معدود اسم هايي كه من عاشقشونم . اسم خودم سهيل ، 25 سالمه و پيش بابام كه كارگذار بورس كار مي كنم . خوب حالا شما .
دخترك با شنيدن اين حرفهاي سهيل ، چهره اش گلگون شد و به تشويش افتاد .
- من كه گفتم ، اسمم داياناست . 23 سالمه و كار هم نمي كنم . خونمون سمت الهيه است و الان هم محض تفريح دارم مي رم صادقيه . تا حالا بوتيك هاي اونجا نرفته ام . با يكي از دوستام اونجا قرار گذاشته ام تا بوتيك هاش رو ببينيم و اگه چيز قشنگي هم بود بخريم .
- همين چيزايي هم كه الان پوشيده ايد خيلي قشنگه ها.
دايانا ، گره كوچك روسريش را باز كرد و بار ديگر گره كرد . سپس گفت:
- اِي ، بد نيست . اما ديگه يك ماهي هست كه خريدمشون . خيلي قديمي شده اند ... . ولش كن ، اصلا از خودت بگو ، گفتي موسيقي كار نكرده اي و دوست داري كار كني ، آره؟
- چرا ، تا چند سال پيش يه مدتي پيانو كار مي كردم.
دخترك ، سعي مي كرد دلبرانه سخن وري كند ، اما ناگهان به جوشش افتاد ، طوري كه منقطع صحبت مي كرد و كلمات را دستپاچه بيان مي كرد.
-اي واي، من عاشق پيانو ام . خيلي دوست دارم پيانو كار كنم ، يعني يه مدتي هست كه كلاسش رو مي رم ، اما هنوز خيلي بلد نيستم . ... اصلا اينجوري نميشه، نگه دار بيام جلو بشينم راحت تر حرف بزنيم .
سهيل ، بي ردنگ خودرو را متوقف كرد . دايانا هم سريع پياده شد و به صندلي جلو رفت .
-دايانا خانوم ، داريم مي رسيما .
- دايانا خانوم كيه؟ دايانا ... . ولش كن ، فعلا عجله ندارم . بهتره چند دقيقه ديگه هم با هم باشيم . آخه من تازه تو رو پيدا كرده ام . تو كه مخالفتي نداري ؟
- نه ، من كه اومده بودم حالي عوض كنم . حالا هم كي بهتر از تو كه حالم رو عوض كنه . فقط بايد عرض كنم كه الان ساعت نه و نيمه ، حواست باشه كه ديرت نشه .
دخترك با شنيدن صحبت هاي سهيل، وقتي متوجه ساعت شد، چهره اش رنجور شد و در حالي كه لب خود رابا اضطراب مي گزيد ، گفت:
-آره راست ميگي ... پس حداقل يه چند دقيقه اي ماشينت رو دور فلكه نگه دار ، باهات كار دارم .
سهيل ، با قبول كردن حرفهاي دايانا ، حوالي ميدان كه رسيد ، خودرو را متوقف كرد . روي خود را به دخترك كرد و كمرش را به در تكيه داد . عينك دودي را از چشمانش برداشت .چهره اي نسبتا گيرا داشت . ته ريشي به صورتش بود و موهايي ژوليده داشت كه تا گوشش را مي پوشانيد . پخش خودرو را خاموش كرد و سپس با همان لبخندي كه بر لب داشت گفت :
- بفرماييد.
ديگر كاملا از ظاهر و طرز صحبت دخترك مي شد پي به هيجانش برد.
- موبايلت ... شماره موبايلت رو بده، البته اگه ممكنه .
پسر جوان لحظه اي فكر كرد و سپس گوشي همراه خود را از روي داشبورد- پشت فرمان برداشت . آن را به سمت دايانا دراز كرد.
- بگير ، زنگ بزن گوشي خودت كه هم شماره تو روي موبايلم ثبت بشه و هم شماره من روي موبايل تو بيفته . فقط صبر كن روشنش كنم ... اونقدر اعصابم خورد بود كه گوشي رو خاموش كردم .
دايانا ، به محض ديدن گوشي گران قيمت سهيل به وجد آمد . اما سريع شوق خود را كتمان كرد و فقط به گفتن"كوشي خوبي داري ها" قناعت كرد .
- قابلت رو نداره . اتفاقا بايد عوضش كنم ، خيلي يوغره.
- خوب ، ممنون . فقط بگو كي مي تونيم همديگه رو دوباره ببينيم .
- ببينم چي ميشه . اگه فردا برم بروكسل كه هيچ، اما اگه تهران بودم يه كاريش مي كنم . اصلا بهم زنگ بزن .
- باشه ... پس من مي رم .فعلا خداحافظ .
- خوشحال شدم،...خداحافظ . ... زنگ يادت نره .
دختر جوان ، درحالي كه احساس مسرت مي كرد ، با گامهايي لرزان (از شوق) از خودرو خارج شد . هر چند قدمي كه بر مي داشت ،سرش را برمي گرداند و مزدا را نگاه مي كرد و دستي براي سهيل تكان مي داد . پس از دور شدن دايانا ، سهيل از داخل خودرو پياده شد و طوري كه دايانا متوجه نمي شد، او را تعقيب كرد . حوالي همان ميدان بود كه دايانا روي صندلي هاي يك ايستگاه اتوبوس نشست . سهيل ،دايانا دستش را به ساق شلوار خود انداخت و تايي كه از داخل داده بود را باز كرد . شلوارديگر كوتاه نبود . از داخل كيفي كه بر روي دوشش بود مقنعه اي بيرون آورد و در لحظه اي كوتاه آنرا سر كرد و از زير مقنعه ، تكه پارچه اي كه بر سرش بود ، بيرون كشيد . از داخل همان كيف ، آينه كوچكي خارج كرد و با يك دستمال كوچك ، از آرايش غليظي كه روي صورتش بود كاست . موهاي خرمايي رنگش را كه روي صورتش سرازير شده بود ، داخل مقنعه كرد و با آمدن اولين اتوبوس ، از محل خارج شد . سهيل در طول ديدن اين صحنه ها ، همچنان لبخند بر لب داشت . با رفتن دايانا، سهيل به سمت مزدا حركت كرد . به خودرو كه نزديك مي شد زنگ موبايلي كه همراهش بود ، به صدا در آمد. سهيل بلافاصله گوشه اي لابلاي جمعيت در حال گذر ، خود را پنهان كرده بود و دايانا را نظاره مي كرد . پاسخ داد:
- بله؟
صداي خواهش هاي پسر جواني از آنسوي گوشي آمد .
- سلام ، آقا هر چي مي خوايي از تو ماشين بردار ، فقط ماشين رو سالم بهم تحويل بده . تو رو خدا ، بگو كجاست بيام ببرم ...
- خوب بابا ، چه خبرته . تا تو باشي و در ماشينت رو براي آب هويج گرفتن باز نزاري ... ببينم به پليس هم زنگ زدي ؟
- نه ، به جون شما نه ، فقط تو رو خدا ماشين رو بده .
- جون من قسم نخور ، من كه مي دونم زنگ زده اي ...ولي عيبي نداره ، آدرس مي دم بيا ... فقط يه چيزي ، اين يارويي كه سي ديش توي ماشينت بود كي بود؟
- كي ؟ اون خارجيه ؟ ... استينگ بود ، استينگ .
- هه هه ... يه چيز ديگه هم مي پرسم و بعدش آدرس رو مي دم ؛ ونيز توي اسپانياست ؟
- ونيز؟ نه بابا، ونيز كه توي ايتالياست ... آقا داري مسخره ام مي كني ، آدرس رو بده ديگه ...
- نه ، داشتم جدول حل مي كردم . مزداي قرمزت ، ضلع جنوبي صادقيه پارك شده . گوشيت رو مي زارم توي ماشين ، ماشين رو هم مي بندم و سوييچ رو مي اندازم توي سطل آشغالي كه كنار ماشينته . راستي يه دايانا خانوم هم بهت زنگ مي زنه ، يه دختر خوشگل،... برو حالش رو ببر ، برات مخ هم زدم ،... خداحافظ

نوشته شده توسط سرمست ترین در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 ساعت 0:40 | لينک ثابت |

اقتصاد
اقتصادهندي!!!
دو تا گاوماده داريد اونها رو ميپرستين وعبادت ميکنيد.
 
اقتصادپاکستاني!!!
 
هيچ گاوي ندارين...ادعا ميکنيد که گاوهاي هندي مال شماست...از امريکا طلب کمک مالي ميکنيد از چين طلب کمک نظامي ميکنيد...از انگليس هواپيما جنگي...از ايتاليا توپ و تانک...از آلمان تکنولوژي.با تمام اين امکانات ميريد گاوها رو ميخرين وبعد ادعا ميکنيد که توسط جهان مورد استثماريد.
 
اقتصاد چيني!!!
 
دو تا گاو ماده دارين 300 نفر ادم دارين که گاوارو ميدوشن بعد ادعا ميکنيدکه سيستم استخدامي و شغلي کاملي دارين و توليدات گاويتون در سطح بالايي قرار داره و هرکس هم که امار واقعي رو بيان کنه بازداشت ميکنيد.
 
اقتصاد ژاپني!!!
 
دو تا گاو ماده دارين...اونها رو از نوطراحي ژنتيکي ميکنيد هيکل گاواتون يک دهم اندازه طبيعي ميشه و 20 برابر معمول شير توليد ميکنن...بعد شونصد تا کارتون و عکس برگردون وادامس با شخصيت گاوهاتون توي تمام جهان پخش ميکنيدو ميفروشين.
 
اقتصاد انگليسي!!!
 
دو تا گاو ماده دارين...که هردوتاشون ديوونه هستن!(جنون گاوي دارن)
 
اقتصاد امريکا!!!
 
دو تا گاو ماده دارين ...يکيش رو ميفروشين و دومي رو تحت فشارمجبور ميکنين به اندازه ي 4 تا گاو شير توليد کنه...وقتي گاوتون افتادو مرد اظهار تعجب ميکنين...تقصيرو گردن يه کشور گاودار مي اندازيد بعد طبيعتا اون کشور يه خطر بزرگ براي بشريت به حساب مياد...يه جنگ براي نجات جهان راه مياندازين گاو رو به چنگ مياوريد.
 
اقتصاد سويسي!!!
 
دو تا گاو ماده دارين هيچ کدومشون مال خودتون نيست ...از کشورهاي ديگه دارين پول ميگيرين که دارين گاوهاشون رو نگه ميدارين.
 
ايران!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
تا دلتون بخواد گاو داريد و نميدونيد باشون چيکار کنيد!!!آخرشم هر کدوم از گاواتون رو يه کشوري دو در ميکنه و شما هم فقط محکوم ميکنيد!

نوشته شده توسط سرمست ترین در یکشنبه هشتم مرداد 1385 ساعت 12:43 | لينک ثابت |

 

 

سرمست ترین

ایمیل به سرمست ترین

مشخصات      شما

جستجوگر   گوگل

ماشین حساب

بازی پازل

روز شمار


كليك كنيد                       سرمست ترين مست در خانه عشقمآهــــــــــــــــــــاوران بزرگترین وبلاگ عاشقان کلبه ی اشک کلیک کنید وبلاگ tv24


©  All Rights Reserved © For The Designer Sarmast-tarin®

هر گونه کپی برداری از وبلاگ مورد پیگرد قرار خواهد گرفت

"به وبلاگ خودتون خوش اومديد نظر يادتون نره"