تبليغاتX



  سرمست ترین X

 

عمری است که من اسیر و پابست توام

خــــواهـــان شـــراب ناب از دست توام

کی مســت کند مـــرا شـــراب انگـــــور

من مست زآن دو چشم ســـرمست توام

 


بزرگواري را از درختي آموز که سايه خود را حتي از سر تبرزن خود نيز کم نمي کند************** سعي کن در زندگي آن چيزهايي راکه دوست داري بدست بياوري وگرنه مجبور مي شوي آن چيزهايي را که بدست مي آوري دوست داشته باشي **************گلها را تقسيم مي کردند گل سرخ نصيب خار شد***************نفرت را با نفرت نمي توان از بين برد بلکه درمان آن عشق است**********هنگامي که دري از شادي به روي ما بسته مي شود در ديگري باز خواهد شد، اما معمولا آنقدر به در بسته نگاه مي کنيم که در باز شده را نمي بينيم**********نشستن سنگ بودن است و رفتن رود بودن ، بنگر که سنگ بودن به خاک شدن مي رسد و رود بودن به دريا شدن **********چنان زندگي کن که وقت مردن آرزوي مي کني*********اي كساني كه مامور دفن من هستيد ، گوش فرا دهيد : تابوت مرا در جاي بلندي قرار دهيد ، تا باد بوي مرا به سرزمين عاشقان ببرد .... چشمان مرا باز بگذاريد ، تا همه بدانند كه چشمان من در آرزوي ديدن تنها گل باغ دلم چقدر حسرت كشيدند ... دستان مرا از تابوت بيرون بگذاريد ، تا همه بدانند كه دستان من به معبود خويش نرسيده .... روي مرا با پارچه سياهي بيوشانيد ، تا همه بدانند كه روزهاي من در سياهي گذشته است ... و روي قبر من يك تكه يخ بگذاريد ، تا وقتي آب مي شود ، احساس كنم كه معبودم دارد برايم اشك مي ريزد ....*********سکوتم را به باران هديه کردم ... تمام زندگي را گريه کردم ... نبودي در فراق شانه هايت ... به هر خاکي رسيدم تکيه کردم ....********اگه کسی رو دوست داشته باشی ... نمی تونی تو چشماش زول بزنی ... نمی تونی دوری شو تحمل کنی ... نمی تونی بهش بگی چقدر دوستش داری ... نمی تونی بهش بگی چقدر به اون نیاز داری ... واسه همینه که عاشقا دیوونه میشن ..... *********خداوندا برای درد و غم درمان ندارم ... برای بی کسی یاری ندارم .... میان خانه های بی کبوتر ، خدایا من پر و بالی ندارم ... دل من صد هزاران ناله دارد ... درو ن این دلم غم خانه دارد ... به روی خشت های بی نشانه ، غم و دردند که با هم ناله دارند ... درون قلب من امیدها بود ... درون سینه ام فریادها بود ... ***********بيا در ساحل غمناک بودن ، براي لحظه اي يک رنگ باشيم ... بيا تا مثل شب بوهاي عاشق ، شبي هم ما کمي دلتنگ باشيم ... بيا تا در لحظه سرخ نيايش ، رود روي ابر پاک و ساده باشيم ... بيا هر وقت باران باز باريد ، براي گل شدن آماده باشيم ....*****به چشمي اعتماد کن که به جاي صورت به سيرت تو مي نگرد ... به دلي دل بسپار که جاي خالي برايت داشته باشد ... و دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است ....******همیشه تو زندگی تلخ ترین لحظات رو یکی می سازه که یه روز قشنگ ترین لحظه ها رو ساخته بود ....*********
سرمست ترين مست در خانه عشقم

سلام دوستان

جوابا اومد!
با اینکه یه ماه بیشتر نخونده بودم (بطور جدی) ولی رتبم بد هم نشد

9639


نوشته شده توسط سرمست ترین در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 ساعت 16:6 | لينک ثابت |

کوچاره؟
خیلی داغونم .هدفی برای زندگی ندارم

جرات راحت شدن رو هم ندارم

 داشتم که الان اینجا نبودم

الان دارم چیکار میکنم؟

آخرش چی میشه؟

که چی بشه؟

دنیام پوچه

آه کوچاره؟

همه چی تکراری شده میدونی چه تکراری؟انگار یه بار این زندگی رو داشتم وتمومش کردم و از اول شروع شده.بی معنی تر از این هم میشه؟کنکور ۲۰ سال پیرم کرد .کو کسی که حقمو بهم برگردونه کیه که میگه حقم ضایع نشده؟ کجا ان اون مسئولهای بیشعور که اینطور با ما بازی میکنن و میخندن

میگن عادیه؟

  خیلی خستم خیلی زیاد 

 

 

چه کنم؟

 

 

 

نوشته شده توسط سرمست ترین در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 ساعت 23:11 | لينک ثابت |

شرح
سلام به همه

بعد از یه مدت طولانی  اومدم بالاخره کنکور تموم شد

به کی دارم میگم؟

ولش کن خودمم و دلم

کسی هم نیاد خیالی نیس

رنج هام تموم شد؟

کنکورو امروز دادم

ولی مگه رنج هام تمومه؟

تازه شروع شده؟

چه میدونم.اینقده گیج شدم که نمیدونم چی بگم .راحت بود؟نمیدونم!

ولش کن.تا بعد

نوشته شده توسط سرمست ترین در پنجشنبه چهارم تیر 1388 ساعت 16:41 | لينک ثابت |

مرغ شیدا

آتش در دل فکن،


بر پا کن صد شرر
سوزان

کوبان شکن


برکش جامی دگر

زین شام و زین پگاه


جانی دیوانه خواه (ااااااا)

با من
بیگانه‌ای
پیشم خوان و خموش

زهرت
در خون من
بادااااا هماره نوش

در سکوتی ماتـم‌افزا


من کناری و مرغ شیدا


با من دل,خسته گوید
از چه بـنشسته‌ای تو تنها

عشق یاری در دل دارم
می‌دهد هر دم آزارم
شکوه‌ها تا بر دل دارم

می‌گریزم از رسوایی
می‌ستیزم با تنهایی
جام نوشین بر لب دارم

مرغ شیدا


بیا بیا
شاهد ناله‌ی حزینم شو
با نوایی به روز و شب
همــصدای دل غـمینــم شو

ای صبا گر شنیده‌ای
راز قلب شکسته‌ام امشب
با پیامی به او رسان
رهــگذار دل حــزیـنـم شو
لحظه‌‌ای آسمان تو بنگر
چهره ارغوانی‌ام
با غم عــشق او خزان شد
نوبهار  جوانی ‌ام
لحظه‌‌ای آسمان تو بنگر
چهره ارغوانی‌ام
با غم عــشق او خزان شد
نوبهار جوانی‌ام
نوبهار جوانی‌ام

ای شادی،آزادی


روزی که باز آیی
با این دل غم ‌پرور

 

من با تو چه خواهم کرد
دلهامان خونین است
غم‌ها مان سنگین است

ما سر تا پا زخمیم


ما سر تا پا دردیم


ما این دل عاشق را


در راه تو آماج بلا کردیم

 

 

 

برای شنیدن آهنگ بر روی دکمه زیر کلیک کنید

 

نوشته شده توسط سرمست ترین در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 ساعت 0:7 | لينک ثابت |


سلام دوستان واقعا از همه عذر میخوام که نتونستم مطلب جدید بفرستم و وبلاگو به روز کنم و شرمنده دوستانی شدم که  به وبلاگ سر زده بودند اما من نتونسته بودم بهشون سر بزنم .

چی حدس میزنین ؟

پدیده غریب و ستمگر کنکوره دیگه .... و هزار بد بختی و بد فکری و مصیبت و سرکوفت .

دلم تنها ترین دلهاست اینجا                 که از دست این کنکور تیر خورده !

دلم با پای خسته لنگ لنگون               تن زخمیشو از این وبلاگ (یه چند وقت کوتاه!)برده!

ببخشید دیگه....

از انتهای کنکور به بعد تمام نیمه وقت در خدمتیم!

نوشته شده توسط سرمست ترین در شنبه پنجم بهمن 1387 ساعت 22:54 | لينک ثابت |

شب میخونه

َشب ميخونه
من میخوام به خونه خدا برم
اگه میخونه نرم کجا برم

واسه من که دل شکستم
از غم زمونه خستم
اگه مستی ام نباشه
می پرستی ام نباشه
دیگه چی تو زندگی
درمون دردای منه
اگه میخونه نباشه
پس کجا جای منه
من میخوام به خونه خدا برم
اگه میخونه نرم کجا برم

اگه قلبمو شکستن
همه درا رو بستن
در میخونه که بازه


مستی ام که چاره سازه
بعد از این سراغمو
از شب میخونه بگیر
بعد از این سراغمو
از می و پیمونه بگیر
من میخوام به خونه خدا برم
اگه میخونه نرم کجا برم

نمیخوام کنار این مردم بیوفا برم
پیش کی عاشق و دیوونه و بی ریا برم
آخرش مستای میخونه به دادم میرسن
ساقی و شراب و پیمونه به دادم میرسن
بعد از این سراغمو
از شب میخونه بگیر
بعد از این سراغمو
از می و پیمونه بگیر
من میخوام به خونه خدا برم
اگه میخونه نرم کجا برم

واسه من که دل شکستم
از غم زمونه خستم
اگه مستی ام نباشه
می پرستی ام نباشه
دیگه چی تو زندگی
درمون دردای منه
اگه میخونه نباشه
پس کجا جای منه
من میخوام به خونه خدا برم
اگه میخونه نرم کجا برم
من میخوام به خونه خدا برم
اگه میخونه نرم کجا برم
من میخوام به خونه خدا برم
اگه میخونه نرم کجا برم

ای ماه من ای میر من
ای کعبه و ای پیر من
منظورم از مستی تویی
ای عشق عالم گیر من
از مستی ام منظور تو
خم خانه تو انگور تو
جانا سراپا نور تو
از می تویی تفسیر من
آزاده دل بسته ام
دل بسته وارسته ام
صد پاره نگسسته ام
ای عشق تو زنجیر من
بی می کجا میخواره ام
بی لطف تو بیچاره ام
غمدیده غمباره ام
ای وای از این تقدیر من
از عشق زیباتر تویی
از اشک والاتر تویی
از گریه بالاتر تویی
در این شب دلگیر من
ای ماه من ای میر من
ای کعبه و ای پیر من
بگذر بگذر که خواهم بگذری
باز از سر تقصیر من
بگذر که خواهم بگذری
باز از سر تقصیر من

دلی دارم بلای عشق و دیده
مصیبتهای دنیا رو کشیده
بمیرم من واسه اون دل شکسته
که چون من خیری از دنیا ندیده
که چون من خیری از دنیا ندیده

من از این شب شب هجران
من از این شب شب هجران
چه گویم
از این گردونه گردون چه گویم
تو که چشمات طبیب درد من نیست
من از دردای بی درمون چه گویم
من از دردای بی درمون چه گویم
غم و دردو پریشونیم از اینه
که میدونم جدایی در کمینه
هزارون غم زدن خنجر به جونم
چه گویم کار این دنیا همینه

در دلم ابر تو میبارد عشق
سینه ام داغ تو را داردعشق

باورم نیست کسی از غم تو
دل دیوانه نیازارد عشق
باورم نیست کسی زخم تو را
بر دل خون شده نگذارد عشق
آن غریقم که نترسد از موج
تن به دریای تو بسپارد عشق

تن به دریای تو بسپاردعشق

 

واسه من که دل شکستم
از غم زمونه خستم
اگه مستی ام نباشه
می پرستی ام نباشه
دیگه چی تو زندگی
درمون دردای منه
اگه میخونه نباشه
پس کجا جای منه
من میخوام به خونه خدا برم
اگه میخونه نرم کجا برم

اگه قلبمو شکستن
همه درا رو بستن
در میخونه که بازه


مستی ام که چاره سازه
بعد از این سراغمو
از شب میخونه بگیر
بعد از این سراغمو
از می و پیمونه بگیر
من میخوام به خونه خدا برم
اگه میخونه نرم کجا برم

نمیخوام کنار این مردم بیوفا برم
پیش کی عاشق و دیوونه و بی ریا برم
آخرش مستای میخونه به دادم میرسن
ساقی و شراب و پیمونه به دادم میرسن
بعد از این سراغمو
از شب میخونه بگیر
بعد از این سراغمو
از می و پیمونه بگیر
من میخوام به خونه خدا برم
اگه میخونه نرم کجا برم

واسه من که دل شکستم
از غم زمونه خستم
اگه مستی ام نباشه
می پرستی ام نباشه
دیگه چی تو زندگی
درمون دردای منه
اگه میخونه نباشه
پس کجا جای منه
من میخوام به خونه خدا برم
اگه میخونه نرم کجا برم
من میخوام به خونه خدا برم
اگه میخونه نرم کجا برم
من میخوام به خونه خدا برم
اگه میخونه نرم کجا برم

برای شنیدن آهنگ بر روی دکمه زیر کلیک کنید
 

نوشته شده توسط سرمست ترین در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 ساعت 18:0 | لينک ثابت |

بچه ها بیاید میخوایم جمعا به او آویزیم

بچه ها بیاید میخوایم جمعا به او آویزیم

سلام بچه ها!

بیاید که امروز تو این ماه رمضونی خیلی دلم پریشونه

میخوام سریش بشم از خودش آب بگیرم و به شما نیاز دارم تا جمعا به او آویزیم

حس بگیرید و یه بار شعرو بااحساس قشنگتون بخونید . بعدش به آهنگ گوش کنید .با تموم وجودتون. پشیمون نمیشید ها!

یک روز به شیدایی
در زلف تو آویزم
خود را چو فرو ریزم
با خاش درآمیزم
وگرنه من همان خاکم که هستم

یک روز سر زلف
بلوندت چینم بهر
دل مسکینم
اینم،
جگرم
اینم، اینم
یک روز که باشم مست
لایعقل و طرد و سست
یک روز ارس گردم
اطراف تو را گردم
کشتی شوم جاری
از خاک برآرم تو
بر آب نشانم تو

دور از همه بیزاری
دریای خزر گردم (هی)
خواهی تو اگر جونم
محصول هنر گردم
خواهی تو اگر جونم
یک روز بصر گردم
یک روز نظر گردم
پانصد سر سر در گم
ای وای ای وای ای واآآی
حبل المتین گیست
جمعا به تو آویزیم


لاتفرقوا و اعتصموا
لاتفرقوا و اعتصموا
و اعتصموا به حبل الله جمیعا و لا تفرقوا...

یک روز به شیدایی
در زلف تو آویزم
یک روز دو چشمم خیس
یک روز دلم چون گیس
آشفته و ریساریس
بردار دگر بردار
بردار به دارم زن
از روی پل فردیس
...
دریای خزر گردم
خواهی تو اگر جونم
صد سینه سپر گردم
خواهی تو اگر جونم
یک روز بصر گردم
یک روز نظر گردم
پانصد سر سر در گم
ای وای ای وای ای وای

ای درد تو ام درمان
درد سر ناکامی
ای یاد توام مونس
در گوشه تنهایی
وی خاطره‌ات پونز
نوک تیز ته کف کفشم
این سندل رسوایی
این سندل رسوایی
گرگی تو و میشم من
جمعا به تو آویزیم


آب از تو سریشم من
جمعا به تو آویزیم

اوگزاز و دیازپامی
جر زلفت آرامی
چون زلف تو نآرامم
رسوا و پریشم من
سشوار سشوار سشوار

دریای خرز گردم
خواهی تو اگر جونم
صد سینه سپر گردم
خواهی تو اگر جونم
محصول هنر گردم
خواهی تو اگر جونم
یک روز بصر گردم
یک روز نظر گردم
پانصد سر سر در گم
ای وای ای وای ای وای ای وای

برای شنیدن آهنگ بر روی دکمه پلی کلیک کنید
 
یه مطلب راجع به محسن نامجو هم تو ادامه مطلب گذاشتم

ادامه مطلب
نوشته شده توسط سرمست ترین در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 ساعت 22:51 | لينک ثابت |

عشق را شما چگونه تفسير مي كنيد؟

How Do You Interpret Love؟

عشق را شما چگونه تفسير مي كنيد؟



Once a Girl when having a conversation with her lover, asked
یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید

Why do you like me..? Why do you love me?
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

I can't tell the reason... but I really like you
دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم

You can't even tell me the reason... how can you say you like me?
تو هیچ دلیلی رو نمي توني عنوان كني... پس چطور دوستم داری؟

How can you say you love me?
چطور میتونی بگی عاشقمی؟

I really don't know the reason, but I can prove that I love U
من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم

Proof ? No! I want you to tell me the reason
ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی



Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful,
باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

because your voice is sweet,
صدات گرم و خواستنیه،

because you are caring,
همیشه بهم اهمیت میدی،

because you are loving,
دوست داشتنی هستی،

because you are thoughtful,
با ملاحظه هستی،

because of your smile,
بخاطر لبخندت،

The Girl felt very satisfied with the lover's answer
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in coma
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت

The Guy then placed a letter by her side
پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون



Darling, Because of your sweet voice that I love you, Now can you talk?
عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

 No! Therefore I
cannot love you
 نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

Because of your care and concern that I like you Now that you cannot show them, therefore I cannot love you
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

Because of your smile, because of your movements that I love you
گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم

Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you
اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم



If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

Does love need a reason?
عشق دلیل میخواد؟

NO! Therefore!!
نه!معلومه كه نه!!

I Still LOVE YOU...
پس من هنوز هم عاشقتم



True love never dies for it is lust that fades away
عشق واقعی هیچوقت نمی میره

Love bonds for a lifetime but lust just pushes away
 این هوس است كه كمتر و كمتر میشه و از بین میره

Immature love says: "I love you because I need you"
"عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم

Mature love says "I need you because I love you"
"ولی عشق كامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم

"Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays"
"سرنوشت تعيين ميكنه كه چه شخصي تو زندگيت وارد بشه، اما قلب حكم مي كنه كه چه شخصي در قلبت بمونه"

نوشته شده توسط سرمست ترین در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 ساعت 23:4 | لينک ثابت |

آرامش ابدی
روز مردی نزد شیوانا آمد و از او خواست تا راه رسیدن به آرامش ابدی را به او بیاموزد. شیوانا تبسمی کرد و گفت: آرامش کامل و دایمی وجود ندارد. هر یک از ما شبیه قطرات آبی هستیم که در یک رودخانه بی نهایت و ابدی در حرکتیم. مرد به شدت عصبانی شد و فریاد زد: این یعنی که ما انسان ها مجبوریم تا ابد در ناآرامی و بی قراری زندگی کنیم و هرگز روی آرامش را نبینیم!؟ شیوانا لبخندی زد و پاسخ داد: مادامی که خود را قطره ای مستقل و بی ارتباط با دیگر قطرات رودخانه هستی بدانی آری! هرگز روی آرامش را نخواهی دید. اما وقتی خود را با رودخانه یکی بدانی دیگر آرام ماندن برای تو اهمیتی نخواهد داشت. تو کل رودخانه را و تمام عظمت آن را وقتی به صورت ابر در آسمان است و به شکل باران به اعماق زمین فرو می رود و سپس به صورت چشمه از کوه ها جریان می یابد و در نهایت به دریا می ریزد تا زیر اشعه خورشید به بخار و ابر تبدیل شود یک جا حس می کنی. وقتی تو کل رودخانه را به این شکل واحد و یک پارچه و یک جا ببینی آن گاه احساس می کنی آرامش مورد نظرت ناگهان در تمام وجود تو حاکم می شود و تو ابدیت یک آرامش پویا اما ماندگار را با تمام اجزای وجودت حس می کنی. تنها در این صورت است که آرامش ابدی را درک خواهی کرد. مرد از شیوانا پرسید: چگونه می توانم کل این ارتباط یک پارچه و عظیم را به یکباره درک کنم!

شیوانا تبسمی کرد و گفت: از طریق جست و جوی دایمی معرفت! این همان روشی است که من عمری در تلاش آن هستم.

نوشته شده توسط سرمست ترین در شنبه شانزدهم شهریور 1387 ساعت 16:30 | لينک ثابت |

گریه کن تا تمام شود
مادری فرزندش را از دست داده بود و در فـراق او سخت می گریست. هـرکس نزد مـادر می آمد او را دلداری می داد و از او می خواست دست از زاری و گریه بردارد. یکی می گفت که با گریه کودک به دنیا بر نمی گردد و آن دیگری می گفت که دل بستن به هر چیزی در این دنیا کار بیهوده ای است و انسان عاقل باید به هیچ چیز این دنیای فانی دل نبندد. در این اثنا شیوانا از آن محل عبور می کرد و صدای ناله وضجه زن را شنید. بالای سر زن ایستاد و با صدای بلند گفت: "گریه کن مادر من! او دیگر بر نمی گردد و دیگر نمی توانی صورت و حرکات او را شاهد و ناظر باشی. تا دیر نشده هرچه می توانی گریه کن که فردا وقتی از خواب برخیزی احساس می کنی که دیگر این احساس دلتنگی را نداری و چهل روز بعد دیگر کمتر به یاد دلبندت خواهی افتاد. پس امروز را تا می توانی گریه کن!"

نقل می کنند که زن از جا برخاست. مقابل شیوانا ایستاد و در حالی که سعی می کرد دیگر گریه نکند گفت:" راست می گویی استاد! الان اگر گریه کنم دیگر او را فراموش می کنم، پس دیگر برایش گریه نمی کنم تا همیشه بغض نترکیده ای در درون دلم باقی بماند و خاطره اش همیشه همراهم باشد."

زن این را گفت و سوگوار از شیوانا دور شد. شیوانا زیر لب گفت:" ای کاش زن همین جا گریه اش را می کرد و همه چیز را تمام می کرد. او بار این مصیبت را به فرداهای خودش منتقل کرد و دیگر نمی تواند آرام بگیرد."

نوشته شده توسط سرمست ترین در شنبه شانزدهم شهریور 1387 ساعت 15:43 | لينک ثابت |

.:: دغدغه های یک تازه عروس ::.

خودم را مجسم می‌کنم که جوان و شادابم، تازه ازدواج کرده ام و هنوز نتوانسته ام خود را با زندگی جدیدی که آغاز کرده ام مطابقت بدهم.
آن چیزهایی که نوعروسان زمان ما می‌ترساند ترس از رابطه با قوم شوهر، نوع میهمانداری از آنها و تشریفات خامی بود که شاید منطقی بر آن حاکم نبود، اما یک قانون و اجرای آن الزامی بود.
وقتی قرار بود میهمان بیاید این تنها زن خانه بود که باید یک تنه همه کارها را انجام می‌داد. یخچال بود، اما فریزر نبود. باید خرید می‌کرد، خانه را جمع‌آوری می‌کرد، پخت و پز می‌کرد. باید بلد بود که چطور چند نوع خورش را جا بیاندازد چطور برنج آبکش کند، چطور آن را درون دیس بکشد حالا اگر در حین کشیدن غذا میلش می‌کشید که تکه‌ای از ته‌دیگ را در دهانش بگذارد، انگار که کار بی‌ادبانه‌ای انجام داده است. چرا که قدیمی‌ها معتقد بودند درست نیست زن حین کشیدن غذا به آن ناخنک بزند.
حالا کسی نمی‌آمد بپرسد خب چه اشکال دارد؟ شاید باردار است و دلش می‌خواسته یک ذره ته‌دیگ چرب کف دیگ را بخورد یا یک پر ریحان را بگذارد روی زبانش و آن را مزه مزه کند تا طعم دهانش برگردد. اصلا و ابدا این کارها صحیح نبود. در عین حال باید روی سبزی خوردن را تزئین می‌کرد.
ترب‌های را شکل می‌داد، پیازچه‌ها را خوشگل می‌کرد، سالاد درست می‌کرد، ماست و خیار درست می‌کرد. بعد از آن که سفره چیده شد باید حسابی تعارف بلد بود، برای همه غذا می‌کشید باید خوش برخورد می‌بود و همه این کارها هم جزو وظایفش بود.
. بعد هم که می‌دیدی شاید این زنی که مثل یک خانه‌دار حرفه‌ای کار می‌کند و از پس میهمانداری بر می‌آید شاید ۱۸ سال بیشتر ندارد و ۲ سال یا یک سال هم هست که ازدواج کرده است.
خوب است که بعضی سنت‌ها تغییر می‌کند، خوب است که همیشه زندگی بر یک منوال نیست چرا که اصلا دوست ندارم فشاری که بر جوان‌های دوره ما تحمیل شد، حالایی‌ها تحمل کنند.
اینها را وقتی خانه گلناز دختر خانم فتحی رفته بودیم در ذهنم دوره کردم. خیلی صریح، خیلی بدون تعارف اعلام شد که همگی شام خانه گلناز دعوت هستیم، من گفتم که او تازه عروس است شاید صحیح نباشد این همه آدم برای شام آنجا برویم چرا که او هنوز تجربه میهمانداری از تعداد زیاد را ندارد و در ثانی تجربه‌های خودم نیز پیش رویم بود. هنوز استرس‌هایش با من است، وقتی قرار بود کسی بیاید و من باید غذا تهیه می‌کردم یا بیمار بودم یا دست تنها بودم حسابی استرس داشتم. آخر بد می‌دانستند مادر دختر کمکش بیاید. اگر هم به کمکش می‌آمد باید یواشکی و پیش ازآمدن میهمان‌ها خانه را ترک می‌کرد.
بله می‌گفتم من پیشنهاد دادم که برای بعد از شام بیاییم و خانم فتحی گفت:
▪ نه مهم شام نیست می‌خواهیم ساعت بیشتری دور هم جمع باشیم.
▪ خب اون دختر بنده خدا شاید سختش باشه که برای این همه غذا بپزد.
▪ نه عزیز، من شام را می‌پزم.
پیش خودم گفتم ببین چه خوب شده روزگار. چه اشکالی دارد مادر به کمک دختر تازه عروسش برود غذا را برای او تهیه کند. تازه کسی هم ذهنیت بدی نخواهد داشت. کسی نخواهد گفت که چرا با وجود همه امکانات رفاهی از قبیل غذاساز، چای‌ساز، مایکروفر، پلوپز، زودپز یک تازه عروس نمی‌تواند برای ۱۰-۱۵ نفر غذا درست کند.
واقعا کسی خرده نمی‌گیرد در عوض صاحبخانه هم با انرژی بیشتر با چهره‌ای بشاش‌تر می‌تواند از میهمان‌ها پذیرایی کند، بدون آن که نگران شام باشد، نگران بوی دود گرفتن برنج یا ته گرفتن خورش نخواهد بود و همه هم خوشحال می‌شوند که مادری مهربان دارد که به موقع به کمک دخترک تازه عروسش می‌رود. خوب است که خیلی سنت‌های غلط ورافتاد

نوشته شده توسط سرمست ترین در شنبه شانزدهم شهریور 1387 ساعت 15:16 | لينک ثابت |

یک داستان عاشقانه!
خانه های ژاپن با دیوار هایی ساخته شده است که دارای فضای خالی هستند و آن را با چوب می پو شانند.

در یکی از شهر های ژاپن ، مردی دیوار خانه اش را برای نو سازی خراب می کرد که مارمولکی دید. میخ از قسمت بیرونی دیوار به پایین کوبیده شده و به اصطلاح مارمولک را میخکوب کرده بود.

مرد چشم بادامی ، دلش سوخت و کنجکاو شد.وقتی موقعیت میخ را با دقت بررسی کردحیرتزده شد و فهمید این میخ 10 سال پیش هنگام ساخت خانه به دیوار کوبیده شده اما... در این مدت طولانی چه اتفاقی افتاده است ؟چگونه مارمولک در این 10 سال و در چنین موقعیتی زنده مانده ؛ آن هم در یک فضای تاریک و بدون حرکت ؟

چنین چیری امکان ندارد و غیر قابل تصور است!
شهروند ژاپنی متحیر این صحنه ، دست از کار کشید و به تماشای مارمولک نشست.این جانور در 10 سال گذشته چه کار می کرده ؟ چگونه و چی می خورده؟
محو نگاه به جانور اسرارآمیز شده بود که سر و کله مارمولک دیگری پیدا شد.این مارمولک، تکه غذایی به دهان گرفته و برای جفتش برده بود

.
مرد ژاپنی ، ناخواسته انگشت به لب گذاشت و به خود گفت :10 سال مراقبت بی منت ؛ چه عشق قشنگ و بی کلکی.چطور موجودی به این کوچکی می تواند عشقی به این بزرگی داشته باشد اما خیلی وقتها ما انسانها از هم گریزانیم؟

نوشته شده توسط سرمست ترین در جمعه پانزدهم شهریور 1387 ساعت 19:30 | لينک ثابت |

داستان ازدواج يك دانشجوي رشته مهندسي صنايع
پدر : دوست دارم با دختري به انتخاب من ازدواج کني
پسر(دانشجوي رشته مهندسي صنايع): نه! من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم

پدر: اما دختر مورد نظر من، دختر «بيل گيتس» است
پسر: آهان اگر اينطوریه، قبول است

پدر به نزد بيل گيتس مي رود و مي گويد
پدر: براي دخترت شوهري سراغ دارم
بيل گيتس: اما براي دختر من هنوز خيلي زود است که ازدواج کند

پدر: اما اين مرد جوان، قائم مقام «مديرعامل بانک جهاني» است
بيل گيتس: اوه، که اينطور! در اين صورت قبول است

  بالاخره پدر به ديدار مديرعامل بانک جهاني مي رود

پدر: مرد جواني براي سمت قائم مقام مديرعامل سراغ دارم
مديرعامل: اما من به اندازه کافي معاون دارم

پدر: اما اين مرد جوان داماد «بيل گيتس» است
مديرعامل: اوه، اگر اينطور است، باشد

و معامله به اين ترتيب انجام مي شود

نتيجه اخلاقي: حتي اگر چيزي نداشته باشيد باز هم مي توانيد چيزهايي بدست آوريد. اما بايد روش مثبتي را برگزينيد

نوشته شده توسط سرمست ترین در جمعه پانزدهم شهریور 1387 ساعت 16:4 | لينک ثابت |

رمضان از نگاه استاد شهريار

رمضان ماه مهماني خدا

حكمت روزه داشتـن بگـذار
باز هم گفته و شنیده شود

صبرت آمــوزد و تسلط نفـس
و ز تو شیطان تو رمیده شود

هر که صبرش ستون ایمان بود
پشت‏ شیطان ازو خمیده شود

آفتــــاب ریــاضتی که ازو
میوه معرفت رسیده شود

چه جلایی دهد به جوهر روح
کادمی صافی و چکیـده شود

بذل افطار سفره عدلی است
که در آفــاق گستـــریده شود

فقر بر چیده‏ دارد از خوانـی
که به پای فقیر چیده شود

شب قدرش هزار ماه خداست
گوش کن نکتــه پروریـده شود

از یــکی میــــوه عمـــل کـــه درو
کشته شد، سی هزار چیده شود

گر تکانی خوری در آن یک شب
نخـل عمــر از گنـه تکیـده شود

مفت مفروش کز بهای شبی
عمرهـا باز پـس خـریده شود

روز مهلت گذشت و بر سر کوه
پرتــوی مانـده تــا پریــده شـود

تا دمی مانده سر بر آر از خواب
ور نه صور خــدا دمیـــده شــود

شعر از : شادروان استاد شهريار
 

نوشته شده توسط سرمست ترین در جمعه پانزدهم شهریور 1387 ساعت 14:34 | لينک ثابت |

چند داستان جالب
داستان عبرت آموز اول براي پسرهاست دومي براي دخترها

۱-مردي باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"عزيزم ازمن خواسته شده كه با رئيس و چند تا از دوستانش براي ماهيگيري به كانادا برويم"
ما به مدت يك هفته آنجا خواهيم بود.اين فرصت خوبي است تا ارتقاي شغلي كه منتظرش بودم بگيرم بنابراين لطفا لباس هاي كافي براي يك هفته برايم بردار و وسايل ماهيگيري مرا هم آماده كن
ما از اداره حركت خواهيم كرد و من سر راه وسايلم را از خانه برخواهم داشت ، راستي اون لباس هاي راحتي ابريشمي آبي رنگم را هم بردار !
زن با خودش فكر كرد كه اين مساله يك كمي غيرطبيعي است اما بخاطر اين كه نشان دهد همسر خوبي است دقيقا كارهايي را كه همسرش خواسته بود انجام داد.
هفته بعد مرد به خانه آمد ، يك كمي خسته به نظر مي رسيد اما ظاهرش خوب ومرتب بود.
همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسيد كه آيا او ماهي گرفته است يا نه ؟
مرد گفت :"بله تعداد زيادي ماهي قزل آلا،چند تايي ماهي فلس آبي و چند تا هم اره ماهي گرفتيم . اما چرا اون لباس راحتي هايي كه گفته بودم برايم نگذاشتي ؟"
جواب زن خيلي جالب بود.
زن جواب داد : لباس هاي راحتي رو توي جعبه وسايل ماهيگيريت گذاشته بودم ؟!؟!؟!؟!؟!؟!!؟!؟

۲-یک مرکز خرید وجود داشت که زنان می توانستند به آنجا بروند و مردی را انتخاب کنند که شوهر آنان باشد.این مرکزپنج طبقه داشت و هرچه که به طبقات بالاتر می رفتند خصوصیات مثبت مردان بیشترمیشد؛اما اگر در طبقه ای دری را باز کنند،باید حتما آن مرد را انتخاب کنند و اگر به طبقه بالاتر رفتند دیگر اجازه برگشت ندارند و هر شخص فقط یک بار میتواند از اینمرکز استفاده کند.روزی دو دختر که با هم دوست بودند به این مرکز خرید رفتند تاشوهر مورد نظر خود را پیدا کنند.در اولین طبقه بر روی در نوشته بود:این مردان شغل و بچه های دوست داشتنی دارند.دختری که تابلو را خوانده بود گفت:خب،بهتر از کارنداشتن یا بچه نداشتن است ولی دوست دارم ببینم بالاتری ها چگونه اند ؟پس رفتند.در طبقه دوم نوشته بود:این مردان شغلی با حقوق زیاد ،بچه های دوست داشتنیو چهره زیبا دارند.دختر گفت:هووووم!طبقه بالاتر چه جوریه...؟طبقه سوم:این مردان شغلی با حقوق زیاد ،بچه های دوست داشتنی و چهره زیبا دارند و در کارِ خانه هم کمک می کنند.دختر:وای ...،چقدر وسوسه انگیز،ولی بریم بالاتر؛و دوباره رفتند.طبقه چهارم:این مردان شغلی با حقوق زیاد و بچه های دوست داشتنی دارند.دارای چهره اي زیباهستند،همچنین در کارِ خانه کمک می کنند و هدف های عالی در زندگی دارند.آن دو واقعابه وجد آمده بودند.دختر:وای چقدر خوب.پس چه چیزی ممکنه طبقه آخر باشه!آنها گریهکردند.پس به طبقه پنجم رفتند،آنجا نوشته بود:این طبقه فقط برای این است که ثابت کند زنان راضی شدنی نیستند.از این که به مرکز ما آمدید متشکریم و روز خوبی برای شماآرزومندیم

نظر يادتون نره

نوشته شده توسط سرمست ترین در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 ساعت 11:31 | لينک ثابت |

من بی چتر امدم!
این پست اختصاص داره به شعر یکی از بازدیدکنندگان وبلاگ که تو نظرات برام گذاشته بوودن و بداهه هم گفتن

من بی چتر امدم!
در جاده ی زندگی!
قدم زدن توی بارون
چه حالی داره!
وقتی توی بارون گام برمیداری
خیلی زیباست!ولی
ولی نمیدونم چرا
چرا همیشه بارون غم میباره!
دلم میگیره ازین بارون!
بالاخره یه قطره از شادیای اسمون زندگی
کف دستم افتاد!
میخندم!لبخندی تلخ بر روی لبانم مینشیند!
بلند فریاد میزنم:
زندگـــــــی تمـــــــام شدســـت!تمـــــــــــام!
پس آزادم!

ازشون خیلی ممنونم که به ما لطف داشتن .

نوشته شده توسط سرمست ترین در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 ساعت 3:43 | لينک ثابت |

کاریکاتور جالب لس آنجلس تایمز
کاریکاتور جالب لس آنجلس تایمز درباره ی تفاوت رفتار و نگرش خانومها

وقتی به هم میرسن با نگرش آقایون هست .

.پس تو امریکا هم اینجوریه ...!!!

نوشته شده توسط سرمست ترین در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 ساعت 2:13 | لينک ثابت |

مارو ببین!
یک دامدار استرالیایی بعد از مدتی که میدید به طور مداوم گوسفندهاش ناپدید میشن تصمیم

گرفت که به حصار دور مزرعه اش برق وصل کنه تا از شر این دزد راحت بشه

جالبه که ببینین چی شکار کرده

نوشته شده توسط سرمست ترین در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 ساعت 2:10 | لينک ثابت |

طلوع
 

پس از آن غروب رفتن
اولین طلوع من باش
من رسیدم رو به آخر
تو بیا شروع من باش

شبو از قصه جدا کن
چکه کن رو باور من
خط بکش رو جای پای
گریه های آخر من

اسمتو ببخش به لبهام
بی تو خالیه نفسهام
قد بکش تو باور من
زیر سایه بون دستام

خواب سبز رازقی باش
عاشق هميشگي باش
خسته ام از تلخی شب
تو طلوع زندگی باش

من پر از حرف سکوتم
خالیم رو به سقوطم
بی تو و آبی عشقت
تشنه ام کویر لوتم

نمیخوام آشفته باشم
آرزوی خفته باشم
تو نـذار آخـر قصه
حرفـمو نگفته باشم

گوش دادن به آهنگ زيباي طلوغ با صداي معين (كم حجم)

نوشته شده توسط سرمست ترین در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 ساعت 23:47 | لينک ثابت |

سری جدید لپ تاپ Fujitsu با پردازنده centrino 2

همین چند روز پیش بود که خبر به بازار آمدن چیپ ست جدید شرکت اینتل با عنوان centrino 2 را  خواندید. می توانستیم پیش بینی کنیم که به زودی شاهد لپ تاپ های جدیدی از شرکت ها خواهیم بود که در محصول جدید خود از این پردازنده جدید استفاده کنند. در واقع همین طور هم شد!
کمپانی fujitsu-Siemens در ساخت سری جدید خود با مدل Amilo 3540 از این چیپ ست استفاده کرده است. صفحه نمایشگر این محصول 15.4 اینچ است و از کیفیت گرافیک از نوع NVIDI 9300M GS نیز پشتیبانی می کند.طرح کیبورد منحصر به فرد این لپ تاپ زیبایی ظاهرش را نیز دو چندان کرده است.جالب آنجاست که بدانید  کمپانی سازنده خودش اعلام کرده که در طراحی این محصول برخی از استاندارد های شرکت رعایت نشده است! قرار است که این محصول از ماه آگوست به قیمت 1,392$ به فروش برسد
منبع

نوشته شده توسط سرمست ترین در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 ساعت 23:53 | لينک ثابت |

ساعتی که با تغییرات دمای محیط شارژ می شود

قابل توجه علاقه مندان ساعت های فانتزی: آقای mark newson از کمپانی Atoms561 برای تکمیل کلکسیون ساعت های شما طرحی جدید ارائه داد. این ساعت که در محفظه ای کریستالی تعبیه شده است نسبت به تغییرات دمای محیط اطرافش حساس است. به این صورت که به ازای تغییر هر یک درجه سلسیوس , این ساعت برای 2 روز کار کردن شارژ می شود.
برای این طرح کپسول کوچکی که حاوی نوعی گاز و کلرید اتیل است در نظر گرفته شده است.به ازای افزایش و یا کاهش یک درجه ساسیوس , گاز محتوی منبسط و یا منقبض شده و فشار آن می تواند پاندول ساعت را به حرکت وادار کند. در تنظیم زمان این ساعت بشر هیچ گونه دخالتی نخواهد داشت. پس سعی نکنید با بردن این ساعت در فریزر و یا کنار شومینه دمای اطرافش را تغییر دهید . نه تنها نمی توانید سرعت پاندول آن را کنترل کنید بلکه ساعت فانتزی زیبای خود را در اثر انفجار کپسول گازش از دست خواهید داد!
منبع

نوشته شده توسط سرمست ترین در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 ساعت 23:51 | لينک ثابت |

کاردی که بدن قربانی خود را منفجر میکند

این گجت وحشتناک واقعا موجب شرمساری نوع بشر است. کارد WASP یک کارد شکاری معمولی نیست. این کارد پس از ضربه زدن یک کپسول از گاز فشرده شده را به درون بدن حیوان قربانی تزریق میکند که این کار باعث یخ زدن و انفجار فوری اندام حیوان میشود. به گفته شرکت سازنده، حجم گاز تزریقی به قدری است که محل ضربه خورده فورا به اندازه یک توپ بسکتبال متورم و منفجر میشود. البته توجیه ساخت چنین کاردی این بوده که برای کشتن کوسه ها و خرس های وحشی در مواقع خطر ساخته شده. و این مکانیسم به این دلیل در آن طراحی شده که خیلی سریع حیوان حمله کننده را از پای در بیاورد. اما به هر حال این کارد خیلی آزادانه  فروخته میشود. به همین دلیل اعتراضاتی هم در انگلستان به فروش این کارد شده است. من هم فکر میکنم وجود چنین چیزی اصلا جالب نیست. تصورش را بکنید که یک قاتل سریالی چنین کاردی داشته باشد! ضمنا به نظر من استفاده از چنین چیزی حتی در مقابل حیوانات نیز اصلا قابل توجیه نیست.

در ویدیوی کوتاه 47 ثانیه ای که در بخش ادامه مطلب قرار گرفته میتوانید ببینید که یک نفر چگونه دو عدد هندوانه را با این کارد مورد حمله قرار میدهد.

منبع
لينک ويدئو

نوشته شده توسط سرمست ترین در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 ساعت 23:44 | لينک ثابت |

هارد درایو قابل حمل XD1 محصول جدید LG

تا حالا شرکت western digital فعالترین تولید کننده هارد درایو های قابل حمل بود اما مثل اینکه LG هم مجالی یافت تا محصول جدید خود را با عنوان خانواده XD1 از نسل هارد درایو های قابل حمل روانه بازار کند. این محصول با ضخامت 2.5 اینچ و واسطه حافظه از نوع SATA II در دو رنگ مشکی و زرشکی تولید خواهد شد. در ضمن می توانید از پورت USB این محصول نیز استفاده کنید. هنوز از قیمت ها خبری نیست اما می توانید این خانواده از هارددرایو های قابل حمل را با گنجایش حافظه 120GB , 160GB,250GB,320GB به زودی در رقابت با محصولات هم نوعش در بازار حافظه های جانبی ببینید. نوید خوبیست برای کمپانی LG. آینده درخشانی خواهد داشت!
منبع

نوشته شده توسط سرمست ترین در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 ساعت 23:32 | لينک ثابت |

مست و خراب
این کژ و راست می روی این کژ و راست می روی ،
باز چه خورده ای بگو
مست و خراب می روی مست و خراب می روی ،
خانه به خانه کو به کو
با که حریف بوده ای ؟ بوسه ز که ربوده ای ؟
زلف که را گشوده ای؟ زلف که را گشوده ای؟
حلقه به حلقه مو به مو
حلقه به حلقه مو به مو
حلقه به حلقه مووووو به مو
راست بگو, به جان تو, ای دل جانم آن تو
ای دل همچو شیشه ام ای دل همچو شیشه ام
خورده میت سبو سبو
خورده میت سبو سبو
خورده میت سبووووو سبو
راست بگو نهان مکن ،
پشت به عاشقان مکن
چون خمشااان بی گنه،
روووی بر آسمان مکن
چشمه کجاست تا که من، چشمه کجاست تا که من
آب کشم سبو سبو
آب کشم سبو سبو
آب کشم سبووووو سبو
لقمه ی هر خورنده را،
لقمه ی هر خورنده را
در خور او دهد خدای
آنچه گلو بگیردت ، آنچه گلو بگیردت
حرص مکن، مجو مجو
حرص مکن، مجو مجو
حرص مکن، مجووووو مجو
این کژ و راست می روی این کژ و راست می روی ،
باز چه خورده ای بگو
مست و خراب می روی مست و خراب می روی ،
خانه به خانه کو به کو
خانه به خانه کو به کو
خانه به خانه کو به کو
خانه به خانه کو به کو

گوش دادن به آهنگ مست و خراب با صدای محسن نامجو (آهنگ کم حجم)

نوشته شده توسط سرمست ترین در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 ساعت 22:37 | لينک ثابت |

مـــاه مبـــــــــارك رمـــضان

 

رمضان آمد و آهسته صدا كرد مرا
مستعد سفـــر شهر خدا كرد مرا

از گلستان كرم طرفه نسيـمي بوزيد
كه سراپاي پر از عطر و صفا كرد مرا

نازم آن دوست كه با لطف سليماني خويش
پــــله از سلسـله ديـــو دعــا كـــــرد مـــرا

فيض روح‌القدسم كرد رها از ظلمات
همرهـي تا به لـب آب بقـا كرد مـرا

من نبودم بجز از جاهل گم كرده رهي
لايـــق مكتب فخــر النجبا كـــرد مـــرا

در شگفتم ز كرامات و خطاپوشي او
من خطا كردم و او مهر و وفا كرد مرا

دست از دامن اين پيك مبـارك نكشم
كه به مهماني آن دوست ندا كرد مرا

زين دعاهاست كه با اين همه بي‌برگي و ضعف
در گلـستــــان ادب نـغمـــه ســرا كــــرد مـــرا

هر سر مويــم اگـر شـكر كند تـا به ابــد
كم بود زين همه فيضي كه عطا كرد مرا

شعر از : فتح‌الله اسلامي‌نيا

نوشته شده توسط سرمست ترین در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 ساعت 17:41 | لينک ثابت |

زیباترین دختر آلمان

زیباترین دختر آلمان

  اين عکس زيباترين دختر در آلمان است.

دوست داريد از نزديک او را ببينيد و با او گفتگو کنيد؟

هر چند هر کاری شدنی است و آرزو بر جوانان عيب نيست ولی ديدار و گفتگو با اين دختر زيبا برای هيچ کس ممکن نيست. علت ناتوانی انسانها در ديدار و گفتگو با اين دختر زيبا خيلی ساده است زيرا او هرگز وجود ندارد و عکس او دسترنج يک پروژه ی طولانی مدت در دو دانشگاه آلمان برای ساختن زيباترين چهره ميباشد. بله، عکس اين دختر بر اساس پژوهشهای زيبايی شناسی توسط دانشمندان در دانشگاه های Regensburg و Rostock آلمان و با کمک يک نرم افزار چهره سازی (morphing) ساخته شده است.

بطور فشرده بايد گفت که دانشمندان در اين پروژه با الهام گرفتن از چهره ی ۳۲ پسر و ۶۴ دختر زيبا الگوهای زيبايی را در آنها نشانه گزاری کردند و با مخلوط کردن اين چهره ها صورتی تازه که تمامی زيبايی های آن گروه در آن باشد را خلق کردند. باید چند نکته را حتماً خاطر نشان ساخت:

آقایان توجه کنند که:

همانطور که ملاحظه و تجربه درونی خود را در مواجهه با این چهره حس می کنید حتماً متوجه شده اید که علت تاثیر گذاری عجیب و عمیق این چهره بر چند تعبیر بنا شده است، الف) معصومیت ب) آرامش عمیق ج) وجود توجه دقیق در نگاه و حضور در لجظه حاضر د) چهره گشاده و خوش، نه خنده مصنوعی و بیش از حد در آن وجود دارد و نه ژست جدیت و خشونت و چین در چهره هـ) گردن متناسب که به حالت کاملاً صاف قرار گرفته، نه مایل که حالت طنازی و لوس دهد و نه چانه رو به جلو و پیشانی رو به عقب که نشانه غرور و روحیه مردانه است، و نه چانه رو به عقاب و ایجاد غب غب که تقلید ژست های ارتشی و مدیرانه است و) نگاه بسیار نجیب و پر حیا که ایجاد حس احترام بسیار زیاد و رعایت حریم می کند. تجربه احساس علاقه به این خانم برای بسیاری از آقایان تجربه ای جدید و جالب است، زیرا اظهار میکنند که بدون احساس کردن تاثیرهای جنسی یا رویاسازی های جنسی، علاقه ای پاک و عمیق را به او حس میکنند.

 

خانمها توجه کنند که:

همانطور که ملاحظه میکنید این خانم الف) چهره ای عاری از هر نوع رنگ آرایشی دارد، مطالعات مختلف نشان داده اند که ایجاد اخلاف کنتراستهای رنگ در صورت، فقط تحریکات جنسی را در جنس مخالف زیاد میکند نه تاثیر گذاری شخصیتی را ب) آرایش موها بسیار ساده، اما بسیار تمیز و مرتب است د) چهره این خانم عاری از تمام حالتهایی است که در دیگر بانوان حسادت ایجاد کند، مگر در درصدی که از بیماری حسادت به شکلی روانی رنج میبرند هـ) آرامش نگاه و چهره این خانم او را کاندید خوبی برای دوستی میکند که اعتماد به وی کار بسیار ساده ای است و) اگر به شما گفته شود که این خانم پزشک شما، پرستار شما، یا حتی منشی همسر شماست، احساس اعتماد کاملی نسبت به او میکنید و حتی در مورد آخر که پای شوهر شما در میان است، خیالتان از این خانم و نجابت او راحت است و تنها ممکن است احتمال دهید که همسرتان به او دل ببازد! ح) زیبا و دلنشین بودن بسیار کم خرجتر از آن است که شما دارید زندگی میکنید و زیبایی واقعی وقت شما را به مراتب کمتر میگیرد و) به سختی میتوانید سن دقیق برای این خانم بگویید، بیشترین کسانی که خواسته اند خود را به زور از تک و تا نیندازند و سن دقیقی را برای ایشان ارائه دهند نیز خطاهای خنده داری کرده اند. جوانی در این چهره به همراه و توام با پختگی به چشم میخورد. پختگی بی ادعا که نیاز به گفتگوی طولانی در باره موضوعهای ظاهرا جدید اداری یا اقتصادی و سیاسی ندارد!

نوشته شده توسط سرمست ترین در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 ساعت 16:21 | لينک ثابت |

رسیدن به کمال
در نیویورک، بروکلین، مدرسه ای هست که مربوط به بچه های دارای ناتوانی ذهنی است. در ضیافت شامی که مربوط به جمع آوری کمک مالی برای مدرسه بود، پدر یکی از این بچه ها نطقی کرد که هرگز برای شنوندگان آن فراموش نمی شود...
 
او با گریه فریاد زد: کمال در بچه من "شایا" کجاست؟ هرچیزی که خدا می آفریند کامل است. اما بچه من نمی تونه چیزهایی رو بفهمه که بقیه بچه ها می تونند. بچه من نمی تونه چهره ها و چیزهایی رو که دیده مثل بقیه بچه ها بیاد بیاره.کمال خدا در مورد شایا کجاست ؟!
 
افرادی که در جمع بودند شوکه و اندوهگین شدند ...
 
پدر شایا ادامه داد: به اعتقاد من هنگامی که خدا بچه ای شبیه شایا را به دنیا می آورد، کمال اون بچه در روشی هست که دیگران با اون رفتار می کنند و سپس داستان زیر را درباره شایا گفت:

یک روز که شایا و پدرش در پارکی قدم می زدند تعدادی بچه را دید که بیسبال بازی می کردند. شایا پرسید : بابا به نظرت اونا منو بازی میدن...؟!
 
پدر شایا می دونست که پسرش بازی بلد نیست و احتمالاً بچه ها اونو تو تیمشون نمی خوان، اما او فهمید که اگه پسرش برای بازی پذیرفته بشه، حس یکی بودن با اون بچه ها می کنه.
پس به یکی از بچه ها نزدیک شد و پرسید : آیا شایا می تونه بازی کنه؟!
 
اون بچه به هم تیمی هاش نگاه کرد که نظر آنها رو بخواهد ولی جوابی نگرفت و خودش گفت: ما 6 امتیاز عقب هستیم و بازی در راند 9 است. فکر می کنم اون بتونه در تیم ما باشه و ما تلاش می کنیم اونو در راند 9 بازی بدیم...

درنهایت تعجب، چوب بیسبال رو به شایا دادند! همه می دونستند که این غیر ممکنه زیرا شایا حتی بلد نیست که چطوری چوب رو بگیره! اما همینکه شایا برای زدن ضربه رفت ، توپ گیر چند قدمی نزدیک شد تا توپ رو خیلی اروم بیاندازه که شایا حداقل بتونه ضربه ارومی بزنه...
اولین توپ که پرتاب شد، شایا ناشیانه زد و از دست داد!
یکی از هم تیمی های شایا نزدیک شد و دوتایی چوب رو گرفتند و روبروی پرتاب کن ایستادند. توپگیر دوباره چند قدمی جلو آمد و اروم توپ رو انداخت. شایا و هم تیمیش ضربه آرومی زدند و توپ نزدیک توپگیر افتاد، توپگیر توپ رو برداشت و می تونست به اولین نفر تیمش بده و شایا باید بیرون می رفت و بازی تمام می شد...
اما بجای اینکار، اون توپ رو جایی دور از نفر اول تیمش انداخت و همه داد زدند : شایا، برو به خط اول، برو به خط اول!!!
 
تا به حال شایا به خط اول ندویده بود! شایا هیجان زده و با شوق خط عرضی رو با شتاب دوید. وقتی که شایا به خط اول رسید، بازیکنی که اونجا بود می تونست توپ رو جایی پرتاب کنه که امتیاز بگیره و شایا از زمین بره بیرون، ولی فهمید که چرا توپگیر توپ رو اونجا انداخته!  توپ رو بلند اونور خط سوم پرت کرد و همه داد زدند : بدو به خط 2، بدو به خط 2 !!!
 
شایا بسمت خط دوم دوید. دراین هنگام بقیه بچه ها در خط خانه هیجان زده و مشتاق حلقه زده بودند. همینکه شایا به خط دوم رسید، همه داد زدند : برو به 3 !!!
 
وقتی به 3 رسید، افراد هر دو تیم دنبالش دویدند و فریاد زدند: شایا، برو به خط خانه...!
 
شایا به خط خانه دوید و همه 18 بازیکن شایا رو مثل یک قهرمان رو دوششان گرفتنند مانند اینکه اون یک ضربه خیلی عالی زده و کل تیم برنده شده باشه...


 پدر شایا درحالیکه اشک در چشم هایش بود گفت:
اون 18 پسر به کمال رسیدند...
نوشته شده توسط سرمست ترین در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 ساعت 10:16 | لينک ثابت |

لبخند خدا

لوئیز ردن ، زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم، وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی تواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.

جان لانگ هاوس ، صاحب مغازه با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند. زن نیازمند در حالی که اصرار می کرد گفت: "آقا، شما را به خدا، به محض این که بتوانم پول تان را می آورم."

جان گفت نسیه نمی دهد. مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را می شنید به مغازه دار گفت: "ببین خانم چه می خواهد ، خرید این خانم با من."

خواروبارفروش با اکراه گفت: "لازم نیست، خودم می دهم. لیست خریدت کو؟"

لوئیز گفت:" اینجاست."

" لیست ات را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش ، هر چه خواستی ببر."

لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی درآورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ترازو پایین رفت. خواروبارفروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید.

مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر ترازو کرد. کفه ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.

در این وقت، خواروبارفروش باتعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است.

کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود: " ای خدای عزیزم، تو از نیاز من باخبری، خودت آن را برآورده کن."

مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد.

لوئیز خداحافظی کرد و رفت.

مشتری یک اسکناس پنجاه دلاری به مغازه دار داد و گفت: " تا آخرین پنی اش می ارزید."

فقط اوست که می داند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است...

نوشته شده توسط سرمست ترین در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 ساعت 10:12 | لينک ثابت |

شمع فرشته

مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار دوست می داشت. دخترک به بیماری سختی مبتلا شد، پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد.

پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمی کرد و سرکار نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند ولی موفق نشدند.

شبی پدر رویای عجیبی دید، دید که در بهشت است و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند.

هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود. مرد وقتی جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است. پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد، از او پرسید : دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟

دخترک به پدرش گفت: باباجان، هر وقت شمع من روشن می شود، اشکهای تو آن را خاموش می کند و هر وقت تو دلتنگ می شوی، من هم غمگین می شوم.

پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید.

اشکهایش را پاک کرد، انزوا را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت.

نوشته شده توسط سرمست ترین در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 ساعت 10:8 | لينک ثابت |

من با خدا غذا خوردم!

پسرکی بود که می خواست خدا را ملاقات کند، او می دانست تا رسیدن به خدا باید راه دور و درازی بپیماید. به همین دلیل چمدانی برداشت و درون آن را پر از ساندویچ و نوشابه کرد و بی آنکه به کسی چیزی بگوید، سفر را شروع کرد. چند کوچه آنطرف تر به یک پارک رسید، پیرمردی را دید که در حال دانه دادن به پرنـدگان بود. پیش او رفت و روی نیمکت نشست. پیرمرد گرسنـه به نظـر می رسید، پسرک هم احساس گرسنگی می کرد. پس چمدانش را باز کرد و یک ساندویچ و یک نوشابه به پیرمرد تعارف کرد. پیرمرد غذا را گرفت و لبخندی به کودک زد. پسرک شاد شد و با هم شروع به خوردن کردند. آنها تمام بعدازظهر را به پرندگان غذا دادند و شادی کردند، بی آنکه کلمه ای با هم حرف بزنند. وقتی هوا تاریک شد، پسرک فهمید که باید به خانه بازگردد، چند قدمی دور نشده بود که برگشت و خود را در آغوش پیرمرد انداخت، پیرمرد با محبت او را بوسید و لبخندی به او هدیه داد.

وقتی پسرک به خانه برگشت، مادرش با نگرانی از او پرسید: تا این وقت شب کجا بودی؟

پسرک در حالی که خیلی خوشحال به نظر می رسید، جواب داد: پیش خدا!

پیرمرد هم به خانه اش رفت. همسر پیرش با تعجب از او پرسید: چرا اینقدر خوشحالی؟

پیرمرد جواب داد: امروز بهترین روز عمرم بود، من امروز در پارک با خدا غذا خوردم!

                                                     منبع: نشان لیاقت عشق

نوشته شده توسط سرمست ترین در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 ساعت 9:44 | لينک ثابت |

داستانی جالب

مزدا 323 قرمز رنگ، تا به نزديكي دختر جوان رسيد به طور ناگهاني ترمز كرد . خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان از حركت ايستاد ، اما راننده، خودرو را به عقب راند، تا جايي كه پنجره جلو دقيقا روبروي دختر جوان قرار گرفت . اين اولين خودرويي نبود كه روبروي دختر توقف مي كرد ، اما هريك از آنها با بي توجهي دختر جوان ، به راه خود ادامه مي دادند . دختر جوان، مانتوي مشكي تنگي به تن كرده بود كه چند انگشتي از يك پيراهن بلند تر بود . شلواري هم كه تن دخترك بود ،همچون مانتويش مشكي بود و تنگ مي نمود كه آن هم كوتاه بود و تا چند سانتي پايين تر از زانو را مي پوشاند . به نظر مي آمد كه شلوار به خودي خود كوتاه نيست و انتهاي ساق آن به داخل تا شده . دختر جوان نتوانست اهميتي به مزداي قرمز رنگ ندهد . سرش را به داخل پنجره خم كرد و به راننده گفت :" بفرماييد؟" . مزدا مسافري نداشت . راننده آن پسر جوان و خوش چهره اي بود كه عينك دودي ظريفي به چشم داشت . پسر جوان بدون معطلي و با بياني محترمانه گفت : " خوشحال ميشم تا جايي برسونمتون". دختر جوان گفت : " صادقيه ميرما". پسر جوان بي درنگ سرش را به نشانه تائيد تكان داد و پاسخ داد : " حتماً، بفرماييد بالا ". دخترك با متعجب ساختن پسر جوان، صندلي عقب را براي نشستن انتخاب كرد .چند لحظه اي از حركت خودرو نگذشته بود كه دختر جوان ، در حالي كه روسري كوچك و قرمز خود را عقب و جلو مي كشيد و موهاي سرازير شده در كنار صورتش را نظم مي داد ،گفت :" توي ماشينت چيزي براي گوش كردن نيست "

- البته .
پسر جوان ،سپس پخش خودرو را روشن كرد . صداي ترانه اي انگليسي زبان به گوش رسيد . از آينه به دختر جوان نگاهي انداخت و با همان لبخند ظريفش كه از ابتدا بر لب داشت گفت :"كريس دبرگ هست ، حالا خوشتون نمياد عوضش كنم ". دخترك با شنيدن حرف پسرجوان ،خنده تمسخر آميزي سر داد .
- ها ها ها ، اين كه اريك كلاپتون . نميشنوي مگه ، انگليسي مي خونه . اصلا كجاش شبيه كريس دبرگ .
- اِه ، من تا الان فكر مي كردم كريس دبرگ . مثل اينكه خيلي خوب اينا رو مي شناسيد ها .
دخترك ، قيافه اي به خود گرفت و ادامه داد:" اِي ، كمي "
- پس كسي طرف حسابمه كه خيلي موسيقي حاليشه . من موسيقي رو خيلي دوست دارم ، اما الان اونقدر مشغله ذهني دارم كه حال و حوصله موسيقي كار كردن رو ازم گرفته .
دخترك لبخندي زيركانه زد و با لحني كش دار گفت:" اي بابا، بسوزه پدر عاشقي . چي شده ، راضي نميشه ؟"
- نه بابا، من تا حالا عاشق نشده ام . البته كسي رو پيدا نكرده ام كه عاشقش بشم ، و اگرنه اگه مورد خوبي پيش بياد ، از عاشقي هم بدم نمياد . اصل قضيه اينه كه، قبل از اينكه با ماشين بزنم بيرون و در خدمت شما باشم ، توي خونه با بابام دعوام شد .
- آخي ، سرچي؟ لابد پول بهت نمي ده.
- نه ، تنها چيزي كه ميده پول . مشكل اينجاست كه فردا دارم مي رم بروكسل، اونوقت اين آقا گير داده بمون توي شركت كار داريم .
با گفتن اين جملات توسط پسر جوان ، دخترك، با اينكه سعي مي كرد به چهره اش هويدا نشود ، اما كاملا چهره اش دگرگون شد و با لحني كنجكاوانه پرسيد: " اِه، بروكسل چي كار داري؟ "
- دايي ام چند سالي هست كه اونجاست . بعد از سه چهار ماه كار مداوم ، مي خواستم برم اونجا يه استراحتي بكنم؟
دخترك بادي به غبغب انداخت و سريع پاسخ داد:
- اتفاقا من هم يك هفته پيش از اسپانيا برگشتم.
- اِه، شما هم اونجا فاميل داريد؟ كدوم شهر.
- فاميل كه نداريم ، براي تفريح رفته بودم ونيز.
پسر جوان نيشخندي زد و گفت : اصلا ولش كن بابا ، اسم قشنگتون چيه؟
- من دايانا هستم. اسم تو چيه، چند سالته؟ چه كاره اي؟
- چه خبره؟ يكي يكي بپرسيد، اين جوري آدم هول ميشه ... اولاً اين كه اسم خيلي قشنگي داريد ، يكي از اون معدود اسم هايي كه من عاشقشونم . اسم خودم سهيل ، 25 سالمه و پيش بابام كه كارگذار بورس كار مي كنم . خوب حالا شما .
دخترك با شنيدن اين حرفهاي سهيل ، چهره اش گلگون شد و به تشويش افتاد .
- من كه گفتم ، اسمم داياناست . 23 سالمه و كار هم نمي كنم . خونمون سمت الهيه است و الان هم محض تفريح دارم مي رم صادقيه . تا حالا بوتيك هاي اونجا نرفته ام . با يكي از دوستام اونجا قرار گذاشته ام تا بوتيك هاش رو ببينيم و اگه چيز قشنگي هم بود بخريم .
- همين چيزايي هم كه الان پوشيده ايد خيلي قشنگه ها.
دايانا ، گره كوچك روسريش را باز كرد و بار ديگر گره كرد . سپس گفت:
- اِي ، بد نيست . اما ديگه يك ماهي هست كه خريدمشون . خيلي قديمي شده اند ... . ولش كن ، اصلا از خودت بگو ، گفتي موسيقي كار نكرده اي و دوست داري كار كني ، آره؟
- چرا ، تا چند سال پيش يه مدتي پيانو كار مي كردم.
دخترك ، سعي مي كرد دلبرانه سخن وري كند ، اما ناگهان به جوشش افتاد ، طوري كه منقطع صحبت مي كرد و كلمات را دستپاچه بيان مي كرد.
-اي واي، من عاشق پيانو ام . خيلي دوست دارم پيانو كار كنم ، يعني يه مدتي هست كه كلاسش رو مي رم ، اما هنوز خيلي بلد نيستم . ... اصلا اينجوري نميشه، نگه دار بيام جلو بشينم راحت تر حرف بزنيم .
سهيل ، بي ردنگ خودرو را متوقف كرد . دايانا هم سريع پياده شد و به صندلي جلو رفت .
-دايانا خانوم ، داريم مي رسيما .
- دايانا خانوم كيه؟ دايانا ... . ولش كن ، فعلا عجله ندارم . بهتره چند دقيقه ديگه هم با هم باشيم . آخه من تازه تو رو پيدا كرده ام . تو كه مخالفتي نداري ؟
- نه ، من كه اومده بودم حالي عوض كنم . حالا هم كي بهتر از تو كه حالم رو عوض كنه . فقط بايد عرض كنم كه الان ساعت نه و نيمه ، حواست باشه كه ديرت نشه .
دخترك با شنيدن صحبت هاي سهيل، وقتي متوجه ساعت شد، چهره اش رنجور شد و در حالي كه لب خود رابا اضطراب مي گزيد ، گفت:
-آره راست ميگي ... پس حداقل يه چند دقيقه اي ماشينت رو دور فلكه نگه دار ، باهات كار دارم .
سهيل ، با قبول كردن حرفهاي دايانا ، حوالي ميدان كه رسيد ، خودرو را متوقف كرد . روي خود را به دخترك كرد و كمرش را به در تكيه داد . عينك دودي را از چشمانش برداشت .چهره اي نسبتا گيرا داشت . ته ريشي به صورتش بود و موهايي ژوليده داشت كه تا گوشش را مي پوشانيد . پخش خودرو را خاموش كرد و سپس با همان لبخندي كه بر لب داشت گفت :
- بفرماييد.
ديگر كاملا از ظاهر و طرز صحبت دخترك مي شد پي به هيجانش برد.
- موبايلت ... شماره موبايلت رو بده، البته اگه ممكنه .
پسر جوان لحظه اي فكر كرد و سپس گوشي همراه خود را از روي داشبورد- پشت فرمان برداشت . آن را به سمت دايانا دراز كرد.
- بگير ، زنگ بزن گوشي خودت كه هم شماره تو روي موبايلم ثبت بشه و هم شماره من روي موبايل تو بيفته . فقط صبر كن روشنش كنم ... اونقدر اعصابم خورد بود كه گوشي رو خاموش كردم .
دايانا ، به محض ديدن گوشي گران قيمت سهيل به وجد آمد . اما سريع شوق خود را كتمان كرد و فقط به گفتن"كوشي خوبي داري ها" قناعت كرد .
- قابلت رو نداره . اتفاقا بايد عوضش كنم ، خيلي يوغره.
- خوب ، ممنون . فقط بگو كي مي تونيم همديگه رو دوباره ببينيم .
- ببينم چي ميشه . اگه فردا برم بروكسل كه هيچ، اما اگه تهران بودم يه كاريش مي كنم . اصلا بهم زنگ بزن .
- باشه ... پس من مي رم .فعلا خداحافظ .
- خوشحال شدم،...خداحافظ . ... زنگ يادت نره .
دختر جوان ، درحالي كه احساس مسرت مي كرد ، با گامهايي لرزان (از شوق) از خودرو خارج شد . هر چند قدمي كه بر مي داشت ،سرش را برمي گرداند و مزدا را نگاه مي كرد و دستي براي سهيل تكان مي داد . پس از دور شدن دايانا ، سهيل از داخل خودرو پياده شد و طوري كه دايانا متوجه نمي شد، او را تعقيب كرد . حوالي همان ميدان بود كه دايانا روي صندلي هاي يك ايستگاه اتوبوس نشست . سهيل ،دايانا دستش را به ساق شلوار خود انداخت و تايي كه از داخل داده بود را باز كرد . شلوارديگر كوتاه نبود . از داخل كيفي كه بر روي دوشش بود مقنعه اي بيرون آورد و در لحظه اي كوتاه آنرا سر كرد و از زير مقنعه ، تكه پارچه اي كه بر سرش بود ، بيرون كشيد . از داخل همان كيف ، آينه كوچكي خارج كرد و با يك دستمال كوچك ، از آرايش غليظي كه روي صورتش بود كاست . موهاي خرمايي رنگش را كه روي صورتش سرازير شده بود ، داخل مقنعه كرد و با آمدن اولين اتوبوس ، از محل خارج شد . سهيل در طول ديدن اين صحنه ها ، همچنان لبخند بر لب داشت . با رفتن دايانا، سهيل به سمت مزدا حركت كرد . به خودرو كه نزديك مي شد زنگ موبايلي كه همراهش بود ، به صدا در آمد. سهيل بلافاصله گوشه اي لابلاي جمعيت در حال گذر ، خود را پنهان كرده بود و دايانا را نظاره مي كرد . پاسخ داد:
- بله؟
صداي خواهش هاي پسر جواني از آنسوي گوشي آمد .
- سلام ، آقا هر چي مي خوايي از تو ماشين بردار ، فقط ماشين رو سالم بهم تحويل بده . تو رو خدا ، بگو كجاست بيام ببرم ...
- خوب بابا ، چه خبرته . تا تو باشي و در ماشينت رو براي آب هويج گرفتن باز نزاري ... ببينم به پليس هم زنگ زدي ؟
- نه ، به جون شما نه ، فقط تو رو خدا ماشين رو بده .
- جون من قسم نخور ، من كه مي دونم زنگ زده اي ...ولي عيبي نداره ، آدرس مي دم بيا ... فقط يه چيزي ، اين يارويي كه سي ديش توي ماشينت بود كي بود؟
- كي ؟ اون خارجيه ؟ ... استينگ بود ، استينگ .
- هه هه ... يه چيز ديگه هم مي پرسم و بعدش آدرس رو مي دم ؛ ونيز توي اسپانياست ؟
- ونيز؟ نه بابا، ونيز كه توي ايتالياست ... آقا داري مسخره ام مي كني ، آدرس رو بده ديگه ...
- نه ، داشتم جدول حل مي كردم . مزداي قرمزت ، ضلع جنوبي صادقيه پارك شده . گوشيت رو مي زارم توي ماشين ، ماشين رو هم مي بندم و سوييچ رو مي اندازم توي سطل آشغالي كه كنار ماشينته . راستي يه دايانا خانوم هم بهت زنگ مي زنه ، يه دختر خوشگل،... برو حالش رو ببر ، برات مخ هم زدم ،... خداحافظ

نوشته شده توسط سرمست ترین در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 ساعت 0:40 | لينک ثابت |

داستان رز

در اولین جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست كه كسی را بیابیم كه تا به حال با او آشنا نشده ایم، برای نگاه كردن به اطراف ایستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانه‌ام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن كوچكی را دیدم كه با خوشرویی و لبخندی كه وجود بی‌عیب او را نمایش می‌داد، به من نگاه می‌كرد.او گفت: "سلام عزیزم، نام من رز است، هشتاد و هفت سال دارم، آیا می‌توانم تو را در آغوش بگیرم؟"پاسخ دادم: "البته كه می‌توانید"، و او مرا در آغوش خود فشرد.پرسیدم: "چطور شما در چنین سن جوانی به دانشگاه آمده اید؟"به شوخی پاسخ داد: "من اینجا هستم تا یك شوهر پولدار پیدا كنم، ازدواج كرده یك جفت بچه بیاورم، سپس بازنشسته شده و مسافرت نمایم."پرسیدم: "نه، جداً چه چیزی باعث شده؟" كنجكاو بودم كه بفهمم چه انگیزه‌ای باعث شده او این مبارزه را انتخاب نماید.به من گفت: "همیشه رویای داشتن تحصیلات دانشگاهی را داشتم و حالا، یكی دارم."پس از كلاس به اتفاق تا ساختمان اتحادیه دانشجویی قدم زدیم و در یك كافه گلاسه سهیم شدیم،‌ ما به طور اتفاقی دوست شده بودیم، ‌برای سه ماه ما هر روز با هم كلاس را ترك می‌كردیم، او در طول یكسال شهره كالج شد و به راحتی هر كجا كه می‌رفت، دوست پیدا می‌كرد، او عاشق این بود كه به این لباس درآید و از توجهاتی كه سایر دانشجویان به او می‌نمودند، لذت می‌برد، او اینگونه زندگی می‌كرد، در پایان آن ترم ما از رز دعوت كردیم تا در میهمانی ما سخنرانی نماید، من هرگز چیزی را كه او به ما گفت، فراموش نخواهم كرد، وقتی او را معرفی كردند، در حالی كه داشت خود را برای سخنرانی از پیش مهیا شده‌اش، آماده می‌كرد، به سوی جایگاه رفت، تعدادی از برگه‌های متون سخنرانی‌اش بروی زمین افتادند، آزرده و كمی دست پاچه به سوی میكروفون برگشته و به سادگی گفت: "عذر می‌خواهم، من بسیار وحشتزده شده‌ام بنابراین سخنرانی خود را ایراد نخواهم كرد، اما به من اجازه دهید كه تنها چیزی را كه می‌دانم، به شما بگویم"، او گلویش را صاف نموده و‌ آغاز كرد: "ما بازی را متوقف نمی‌كنیم چون كه پیر شده‌ایم، ما پیر می‌شویم زیرا كه از بازی دست می‌كشیم، تنها یك راه برای جوان ماندن، شاد بودن و دست یابی به موفقیت وجود دارد، شما باید بخندید و هر روز رضایت پیدا كنید.""ما عادت كردیم كه رویایی داشته باشیم، وقتی رویاهایمان را از دست می‌دهیم، می‌میریم، انسانهای زیادی در اطرافمان پرسه می‌زنند كه مرده اند و حتی خود نمی‌دانند، تفاوت بسیار بزرگی بین پیر شدن و رشد كردن وجود دارد، اگر من كه هشتاد و هفت ساله هستم برای مدت یكسال در تخت خواب و بدون هیچ كار ثمربخشی بمانم، هشتاد و هشت ساله خواهم شد، هركسی می‌تواند پیر شود، آن نیاز به هیچ استعداد خدادادی یا توانایی ندارد، رشد كردن همیشه با یافتن فرصت ها برای تغییر همراه است.""متأسف نباشید، یك فرد سالخورده معمولاً برای كارهایی كه انجام داده تأسف نمی‌خورد، كه برای كارهایی كه انجام نداده است"، او به سخنرانی اش با ایراد «سرود شجاعان»پایان بخشید و از فرد فرد ما دعوت كرد كه سرودها را خوانده و آنها را در زندگی خود پیاده نماییم.در انتهای سال، رز دانشگاهی را كه سالها قبل آغاز كرده بود، به اتمام رساند، یك هفته پس از فارغ التحصیلی رز با آرامش در خواب فوت كرد، بیش از دو هزار دانشجو در مراسم خاكسپاری او شركت كردند، به احترام خانمی شگفت‌انگیز كه با عمل خود برای دیگران سرمشقی شد كه هیچ وقت برای تحقق همه آن چیزهایی كه می‌توانید باشید، دیر نیست.

نوشته شده توسط سرمست ترین در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 ساعت 0:36 | لينک ثابت |

هدیه

مرد هدیه ای که چند لحظه پیش از دختر گرفته بود را محکم به سینه اش چسبانیده بود و طول خیابان را طی می کرد . به صرافت افتاده بود ، این یادگاری را برای همیشه نگهداری کند . ولی از حواس پرتی و  شلختگی خودش می ترسید . توی مسیر همش به این فکر می کرد که چگونه از این هدیه ارزشمند مراقبت کند . فکری به ذهنش رسید . وارد خانه که شد هدیه را جلوی سینه اش گرفت و گفت ( تقدیم به همسر عزیزم ) همسرش تا آخر عمر ، آن هدیه را مثل تکه  ای از بدن خودش مواظبت می کرد.

نوشته شده توسط سرمست ترین در یکشنبه دهم شهریور 1387 ساعت 2:0 | لينک ثابت |

گنجشک و خدا


روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: او می آید و با من راز و نياز خواهد كرد، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را میشنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا، نشست.

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، گنجشک غمگين و افسرده بود ولي باز هم هیچ نگفت ! اما خدا لب به سخن گشود :
"با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست" ؟ گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگیهایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان سهمگين و بی موقع چه بود؟
و سنگینی بغض راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر افكندند.

خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود، خواب بودی، باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشک، خیره در خدایی خدا، مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی.
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود ؛ ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت، گويي حسي عجيب وجودش را دگرگون مي كرد.
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...

نوشته شده توسط سرمست ترین در یکشنبه دهم شهریور 1387 ساعت 1:49 | لينک ثابت |

تله موش

موش از شكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست! مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.
موش لبهايش را ليسيد و با خود گفت: ايكاش يك غذاي حسابي باشد.
اما همين كه بسته را باز كردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد. او به هركسي كه مي رسيد، مي گفت: توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . .
مرغ با شنيدن اين خبر بالهايش را تكان داد و گفت: آقاي موش، برايت متأسفم. از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي، به هر حال من كاري به تله موش ندارم، تله موش هم ربطي به من ندارد.
ميش وقتي خبر تله موش را شنيد، صداي بلند سرداد و گفت: آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود.
موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر، سري تكان داد و گفت: من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد! او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد و دوباره مشغول چريدن شد.
سرانجام، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد، چه مي شود؟
از دست بر قضا در نيمه هاي همان شب، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود، ببيند.
او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود. همين كه زن به تله موش نزديك شد، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت، هنوز تب داشت. زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود، گفت: براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست.
مرد مزرعه دار که زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید. اما هرچه صبر کردند، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می کردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد، میش را هم قربانی کند تا با گوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد. روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد. تا این که یک روز صبح، در حالی که از درد به خود می پیچید، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاکسپاری او شرکت کردند. بنابراین، مرد مزرعه دار مجبور شد، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند. حالا، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانان زبان بسته ای فکر می کرد که کاری به کار تله موش نداشتند!
 

نتیجه ی اخلاقی: اگر شنیدی يك وقت مشکلی برای کسی پیش آمده و شايد چندان ربطی هم به تو نداره، سعي كن اقلا كمي بهش فکر کني! شاید خیلی هم بی ربط نباشه!

هميشه اين شعر زيبا رو به خاطر داشته باشيم كه ميگه :

بني آدم اعـضاي يـكديگرند
كه در آفرينش ز يك گوهرند

نوشته شده توسط سرمست ترین در جمعه هشتم شهریور 1387 ساعت 18:44 | لينک ثابت |

خداوندا تو میدانی ...

خداوندا تو میدانی ......
 خداوندا تو میدانی ...
منم ، دلتنگ دلتنگم
منم ، یک شعر بیرنگم
منم ، دل رفته از چنگم
منم ، یک دل که از سنگم
منم ، آواز طولانی
منم ، شبهای بارانی
منم ، انسانیم فانی
خداوندا تو میدانی ...
منم ، در متن یک دردم
منم ، برگم ، ولی زردم
منم ، هستم ، ولی سردم
منم ، مُرده م ، منم مُرده م
منم ، یک بغض پر باران
منم ، غمهای بی سامان
منم ، هستم دراین زندان
منم ، زخمهای بی درمان
منم ، دارم تب و تابی
ز تنهائی ، ز بیتابی
منم ، رفته به گردابی
مرا باید که دریابی
منم ، یک آسمان دردم
منم ، دریا شود قبرم
منم ، دنیا شود جبرم
منم ، پایان شده صبرم
منم ، یک ذره گردم
منم ، خواهم کسی همدم
منم ، برخود ستم کردم
دلم خون میشود هردم
منم ، از عشق گویانم
منم ، دردست درمانم
منم ، آمد به لب جانم
خداوندا ! بمیرانم !

نوشته شده توسط سرمست ترین در جمعه هشتم شهریور 1387 ساعت 17:18 | لينک ثابت |

عبور از پل هاي زندگي
سال هاي سال بود كه دو برادر در مزرعه اي که از پدرشان به ارث رسيده بود با هم زندگي ميکردند. يک روز به خاطر يک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زياد شد و كار به جايي رسيد كه از هم جدا شدند. از دست بر قضا يک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتي در را باز کرد، مرد نجـاري را ديد. نجـار گفت: من چند روزي است که دنبال کار مي گردم، فکرکردم شايد شما کمي خرده کاري در خانه و مزرعه داشته باشيد، آيا امکان دارد که کمکتان کنم؟ برادر بزرگ تر جواب داد : بله، اتفاقاً من يک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسايه در حقيقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و اين نهر آب بين مزرعه ما افتاد. او حتماً اين کار را بخاطر کينه اي که از من به دل دارد، انجام داده است . سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداري الوار دارم، از تو مي خواهم تا بين مزرعه من و برادرم حصار بکشي تا ديگر او را نبينم. نجار پذيرفت و شروع کرد به اندازه گيري و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت: من براي خريد به شهر مي روم، آيا وسيله اي نياز داري تا برايت بخرم؟ نجار در حالي که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: نه، چيزي لازم ندارم ! هنگام غروب وقتي کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاري در کارنبود. نجار به جاي حصار يک پل روي نهر ساخته بود. کشاورز با عصبانيت رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برايم حصار بسازي؟ در همين لحظه برادر کوچک تر از راه رسيد و با ديدن پل فکر کرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روي پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او براي کندن نهر معذرت خواست. وقتي برادر بزرگ تر برگشت، نجار را ديد که جعبه ابزارش را روي دوشش گذاشته و در حال رفتن است. کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزي مهمان او و برادرش باشد. نجار گفت: دوست دارم بمانم ولي پل هاي زيادي هست که بايد آنها را بسازم...
نوشته شده توسط سرمست ترین در دوشنبه چهارم شهریور 1387 ساعت 3:22 | لينک ثابت |

سقراط و جوان
مي گويند که جواني کم شور و شوق نزد سقراط رفت و گفت:" اي سقراط بزرگ آمده ام که از خرمن دانش تو خوشه اي برگيرم."
فيلسوف يوناني جوان را به دريا برد، او را به درون آب کشانيد و سرش را 30 ثانيه زير آب کرد. وقتي که دست خود را بر داشت تا جوان سر از آب برآورد و نفس بکشد، سقراط از او خواست که آنچه را خواسته بود تکرار کند.
جوان نفس زنان گفت:" دانش، اي مرد بزرگ". سقراط دوباره سرش را زير آب کرد و اين بار چند ثاينه بيشتـر. بعد از چند بار تکرار اين عمل، سقراط پرسيد: " چه مي خواهي" جوان که از نفس افتـاده بود به زحمت گفت: "هـوا. هـوا مـي خواهم"
سقراط گفت: " بسيار خوب، هر وقت که نياز به دانش را به قدر نياز به هوا احساس کردي ، آن را به دست خواهي آورد."
هيچ چيز جاي عشق و علاقه را نمي گيرد. شور و شوق يا عشق و علاقه نيروي اراده را بر مي انگيزد. اگر چيزي را از ته دل بخواهيد نيروي اراده دستيابي به آن را پيدا خواهيد کرد. تنها راه ايجاد چنان خواست هايي تقويت عشق و علاقه است.

نوشته شده توسط سرمست ترین در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 ساعت 18:48 | لينک ثابت |

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
ناز بنیاد مکن تا نکَنی بنیادم
می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم
زلف را حلقه مکن تا نکُنی در بندم
طره را تاب مده تا ندهی بر بادم
یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم
غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم
رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گُلم
قد برافراز که از سرو کنی آزادم
شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را
یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم
شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه
شور شیرین منما تا نکنی فرهادم
رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس
تا به خاک در آصف نرسد فریادم
حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی
من از آن روز که در بند توام آزادم
حافظ

شنیدن موسیقی(کم حجم) بسیار زیبای زلف بر باد مده با صدای محسن نامجو

کلیپ زلف بر باد با صدای محسن نامجو و بازی زهرا امیرابراهیمی

دانلود با کیفیت پایین
دانلود با کیفیت بالا

یه توضیحی هم بدم که آهنگهایی که نامجو می خونه با یکبار گوش دادن فکر میکنی مسخره است . ولی وقتی با تمام وجود گوش می کنی حتی تا حالت خلسه هم میری! وقت دلتنگی ها به داد آدم می رسه . بیشتر هم حالت واحساس شاعر (اکثراْ هم حافظ و مولانا و ...) رو هنگام خوندن شعر به آدم میده

نوشته شده توسط سرمست ترین در جمعه چهارم مرداد 1387 ساعت 1:20 | لينک ثابت |

سنگ تراش

روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.
در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است، تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم!
در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.
او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.
پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد.
کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بارآرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.
همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است.

نوشته شده توسط سرمست ترین در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 ساعت 13:51 | لينک ثابت |

عشق و دیوانگی
در زمان‌های بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود فضیلت‌ها و تباهی‌ها همه‌جا شناور بودند. آن‌ها از بیکاری خسته و کسل شده بودند. روزی همة فضایل و تباهی‌ها دور هم جمع شدند، خسته‌تر و کسل‌تر از همیشه. ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم، مثلاً قایم باشک.
همه از پیشنهاد او شاد شدند. دیوانگی فوراً فریاد زد: من چشم می‌گذارم. از آن جایی که هیچ‌کس نمی‌خواست به دنبال دیوانگی بگردد، همه قبول کردند که او چشم بگذارد و او به دنبال آن‌ها بگردد. دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم‌هایش را بست و شروع به شمردن کرد:
یک، دو، سه ...
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد، خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد، اصالت در میان ابرها پنهان شد، هوس به مرکز زمین رفت، طمع داخل کیسه‌ای که خودش دوخته بود مخفی شد. دیوانگی مشغول شمردن: 79 و 80 و همه پنهان شده بودند به‌جز عشق که مردّد بود و نمی‌توانست تصمیم بگیرد. جای تعجّب هم نیست، می‌دانیم که پنهان کردن عشق مشکل است.
در همین حال دیوانگی به پایان شمارش رسید: 95، 96 و ...
هنگامی که دیوانگی به صد رسید، عشق پرید و در بین یک بوتة رز پنهان شد. دیوانگی فریاد زد که دارم می‌آیم.
اوّلین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی، تنبلی‌اش آمده بود جایی پنهان شود. لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود، دروغ ته چاه، هوس در مرکز زمین. یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق.
او از یافتن عشق ناامید شده بود.
حسادت در گوش‌هایش زمزمه کرد که تو فقط عشق را باید پیدا کنی و او پشت بوتة گل رز است.
دیوانگی شاخة چنگک مانندی را از درخت کند و با شدّت و هیجان زیادی آن‌را در بوتة گل فرو کرد. دوباره، دوباره، تا با صدای ناله‌ای متوقّف شد. عشق از پشت بوته بیرون آمد. با دست‌هایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشت‌هایش قطرات خون بیرون می‌زد. شاخه‌ها به چشمان عشق فرو رفته بودند. او نمی‌توانست جایی را ببیند، او کور شده بود.
دیوانگی گفت: من چه کردم؟ من چه کردم؟ چگونه می‌توانم تو را درمان کنم و عشق پاسخ داد: تو نمی‌توانی مرا درمان کنی، امّا اگر می‌خواهی کاری کنی راهنمای من شو.
و از آن روز است که عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار او.

برداشت از: ماهنامة رایانه خبر – سال دوّم – شماره 10 – اسفندماه 1383
نوشته شده توسط سرمست ترین در جمعه سی ام شهریور 1386 ساعت 5:38 | لينک ثابت |

التماس دعا

از اينكه وقت نمي كنم سر بزنم ببخشيد فعلا درسها سرم رو مشغول كرده وقت كردم مي آپم

قربون همتون

التماس دعا

 بر روی ادامه مطلب کلیک کنید

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سرمست ترین در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385 ساعت 21:22 | لينک ثابت |

آشتي

آشتي

اقيانوس است آن
عمق و بي كرانه گي
پرواز و گرداب و خيزاب
بي آنكه بداند
كوه است اين
شكوه پادرجايي
فراز و فرود و گردن كشي
بي آنكه بداند

مرا اما
انسان آفريده اي
ذره ي بي شكوهي
گداي پشم و پشك جانوران
تا تو را به خواري تسبيح گويد
از وحشت قهرت بر خود بلرزد
بيگانه از خود چنگ در تو زند
تا تو
كل باشي
مرا انسان آفريده اي
شرم سار هر لغزش ناگزير تن اش
سرگردان عرصات دوزخ و سرنگون چاه سارهاي عفن
يا خشنود گردن نهادن به غلامي تو
سرگردان باغي بي صفا با گل هاي كاغذين

فاني ام آفريده اي
پس هرگزت دوستي نخواهد بود كه پيمان به آخر برد
بر خود مبال كه اشرف آفرينه گان توام من
با من
خدايي را
شكوهي مقدر نيست
نقش غلط مخوان
هان
اقيانوس نيستي تو
جلوه ي سيال ظلمات درون
كوه نيستي
خشكينه ي بي انعطافي محض
انساني تو
سرمست خمب فرزانه گي يي
كه هنوز از آن قطره يي بيش در نكشيده
از معماهاي سياه سر بر اورده
هستي
معناي خود را با تو محك مي زند
از دوزخ و بهشت و فرش و عرش برمي گذري
و دايره ي حضورت
جهان را
در اغوش مي گيرد

نام توام من
به ياوه معنايم مكن

احمد شاملو
ا.بامداد

اقیانوس

نوشته شده توسط سرمست ترین در دوشنبه دهم مهر 1385 ساعت 15:3 | لينک ثابت |

سنگ

سنگ

در زمان ها ی گذشته ، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای اين كه عكس العمل مردم را ببيند
خودش را در جايی مخفی كرد. بعضی از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از كنار تخته سنگ می گذشتند.
بسياری هم غرولند می كردندكه اين چه شهری است كه نظم ندارد.
حاكم اين شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ...
با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت .
نزديك غروب، يك روستايی كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد.
بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناری قرار داد.
ناگهان كيسه ای را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه های طلا
و يك يادداشت پیدا كرد. پادشاه درآن يادداشت نوشته بود :
" هر سد و مانعی می تواند يك شانس برای تغيير زندگی انسان باشد."

نوشته شده توسط سرمست ترین در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385 ساعت 12:16 | لينک ثابت |

تو میتونی
هر گاه فکر کرديد که از پس کاری بر نمی آييد
 

Image hosting by TinyPic

 
 
نگاهی به دور و بر خود بياندازيد
 
 
Image hosting by TinyPic
 
 
همه امکانات را در نظر بگیرید
 
 
Image hosting by TinyPic
 
 
آنوقت کار خودتان را شروع کنيد
 
 
Image hosting by TinyPic
 
 
از همه استعداد های خود بهره بگيريد
 
 
Image hosting by TinyPic
 
 
 
از خلاقيت خود استفاده کنيد
 
 
Image hosting by TinyPic
 
 
در پايان اين شما هستيد که پيروز می شويد
 
 
Image hosting by TinyPic
نوشته شده توسط سرمست ترین در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 ساعت 12:28 | لينک ثابت |

تست هوش
۴  تا سوأل هست. باید اونها رو سریع جواب بدی. حق فکر کردن نداری،  حالا بزار ببینیم، چقدر باهوش هستی. 

آماده ای؟

   

سوأل اول : 

فرض کنید در یک مسابقه دوی سرعت شرکت کرده اید. شما از نفر دوم سبقت می گیرید حالا نفر چندم هستید؟

.

.

.

.

.

.

.

.

.

 

.

.

.

پاسخ:  

اگر پاسخ دادید که نفر اول هستید، کاملاً در اشتباه هستید! اگر شما از نفر دوم سبقت بگیرید، جای او را می گیرید و نفر دوم خواهید بود.

سعی کن تو سوأل دوم گند نزنی.

 برای پاسخ به سوأل دوم، باید زمان کمتری را نسبت به سوأل اول فکر کنی. 

سوأل دوم: 

اگر شما توی همون مسابقه از نفر آخر سبقت بگیرید، نفر چندم خواهید شد؟

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

جواب: 

اگر جواب شما این باشه که شما یکی مانده به آخر هستید، باز هم در اشتباهید. بگید ببینم شما چه طور می تونید از نفر آخر سبقت بگیرید؟؟ (اگر شما از نفر آخر عقب تر باشید، خوب شما نفر آخر هستید و از خودتون می خواهید سبقت بگیرید؟؟؟؟) 

شما در این مورد خیلی خوب کار نمی کنید، نه؟ 

سوأل سوم: 

ریاضیات فریبنده!!!  این سوأل رو فقط ذهنی حل کنید. از قلم و کاغذ و ماشین حساب استفاده نکنید. 

عدد 1000 رو فرض کنید. 40 رو به اون اضافه کنید. حاصل رو با یک 1000 دیگه جمع کنید. عدد 30 رو به جواب اضافه کنید. با یک هزار دیگه جمع کنید. حالا 20 تا دیگه به حاصل جمع، اضافه کنید. 1000 تای دیگه جمع کنید و نهایتاً 10 تا دیگه به حاصل اضافه کنید. حاصل جمع بالا چنده؟

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

جواب :

به عدد 5000 رسیدید؟ جواب درست 4100 است. 

باور ندارید؟ با ماشین حساب حساب کنید. 

مشخصتاً امروز روز شما نیست. شاید بتونید سوأل آخر رو جواب بدید. تمام سعی خودتون رو بکنید. آبروتون در خطره!!! 

پدر ماری، پنج تا دختر داره: 1-Nana  2- Nene  3- Nini  4- Nono.

 اسم  پنجمی چیه؟

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

جواب: Nunu؟ 

نه! البته که نه. اسم دختر پنجم ماری هستش. یک بار دیگه سوأل رو بخونید.

نوشته شده توسط سرمست ترین در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385 ساعت 12:30 | لينک ثابت |

تا یکی شدن
آروم به كناري رفت چشما شو بست . تمام ذهنش متمركز تا بتونه اون صحنه رو يك بار ديگه مرور كنه هر قدر تلاش كرد نتونست بي اختيار نشست و شروع به گريه كردن كرد ميدونست كه همسايه با چشماي سياه وحشتناكش داره اون و نگاه مي كنه. قطره هاي اشكش بنئبت از گونه هاي سرخش دل مي كندن و جان به خاك مي سپردند .
زير لب چيزي مي گفت: انگار كه داشت با خودش دعوا مي كرد آره من مقصر هستم ، مقصر خودم هستم چرا بهش نگفتم شايد … نه اگر بهش مي گفتم اون گوش نمي داد ، اما از كجا معلوم شايد هم … اه لعنت به من بايستي …. ناگهان مثل برق از جا پريد يكي داشت اون صدا مي زد . فرصت نكرد اب از چشمانش بگيره . بريده بريده گفت : س ..لا.. م صاحب صدا روبروش ايستاد . عليك سلام اينجايي همه جا رو دنبالت گشتم . اتفاقي افتاده ؟
نه چيزي نشده . به زحمت اين و گفت : خوب با من كاري داشتي راستش مي خواستم بهتون بگم همونقدر كه شما منو دوست داري منم….
نگذاشت حرفش تمام بشه راست مي گي اما چرا هيچ وقت اين ونگفتي . فقط مي اومدي منو مي ديدي و بعدش
تو حرفش پريد وگفت: راستش مي ترسيدم كه شما تمايلي براي با من بودن نداشتهباشيد نفس عميقي كشيد و گفت حالا هم اومدم تا ديگه نزارم آتو قطره قطره آب بشي و از بين بري اين و
گفت : و بي اختيار شمع رو به آغوش كشيد . هنوز شمع شانه هاي نرم ولطيف پروانه رو احساس نكرده بود كهاز وجود گرماي عشق شون پرهاي ظريف پروانه سوخت وشمع هم آخرين نفسهاشو كشيد . جلوي چشمهاي سياع شب كه تنها شاهد به هم رسيدن اين دو معشوق بود شمع خاموش شد و پروانه سوخت تا براي هميشه جاودان بمانند.

نوشته شده توسط سرمست ترین در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385 ساعت 13:29 | لينک ثابت |

طلوع خورشيد
اينجا كاخ زيبا و افسانه اى قيصر پادشاه روم است ...
ايينه كارى ها، چشم را خيره مى كند. در و ديوار، رنگ اميزى و تزيين شده است و آخرين هنر معمارى و گچ برى و طلا كارى در اتاق هاى بزرگ و تالارها، ديده مى شود. فرش هاى گرانبها همانند پر طاووس ، نرم و ظريف ، خوشرنگ و خوش ‍ نقشه گسترده شده است . تابلوهاى زيبا در اتاق ها اويخته ، گويا پنجره اى است كه فضاى سبز و زيباى گلستان را نشان مى دهد.
نگاهى ديگر به قصر مى اندازيم : پرده هاى زر بفت ، شمعدانيهاى جواهر نشان ، چلچراغ ها، شمع هاى كافورى همه و همه چشم را خيره مى سازند.
قصر هميشه اين چنين بوده ، ولى امشب زيبائى و زينت ويژه اى دارد و شور و هيجان بى سابقه اى در ان ديده مى شود.
اين شور و هيجان ، از خبر تازه و مهمى حكايت مى كند كه همه جوانان ، در انتظار انند!
ارى امشب ، شب عروسى است ...
قيصر روم مى خواهد دخترش مليكه را به عقد پسر برادرش در آورد.
مجلس عقد تشكيل شد؛ كشيشان و راهبان برگزيده در پيش ، و به ترتيب ، رجال و شخصيت هاى ممتاز و معروف كشور، فرمانروايان و بزرگان اصناف و ديگر مردمان حضور دارند و داماد هم روى تخت قيمتى و بسيار جالب ، نشسته است . هنگامه اجراى مراسم عقد فرا رسيده است .
پس از لحظه اى سكوت ، اسفق ها و كشيش ها در كنار چليپا به حالت احترام ايستادند و كتاب انجيل را گشودند و در ان فضاى سكوت زده با اهنگى مخصوص ، مشغول خواندن خطبه عقد شدند.
مهمآنان چشم ها را به دهان اسقف ها دوخته و ان مجلس افسانه اى ، غرق در خوشى و شادى بود.
ناگهان حادثه اى كه هيچ كس ان را به انديشه خود راه نمى داد، مجلس را برهم زد!
صليبها - كه با احترام ويژه اى زينت بخش تالار پذيرايى بودند - در هم فرو ريخته ، و تخت جواهر نشان و زيباى داماد نيز، واژگون گرديد. او نقش بر زمين و بيهوش شد.
اسقف ها، از ديدن اين منظره وحشتناك ، رنگ خود را باختند و به لرزه در آمدند. ميهمآنان نيز، سخت پريشان و وحشت زده ، متحير ايستاده بودند. كشيش بزرگ ، به قيصر گفت : ما را از برگزارى مراسم عقد معذور دار، زيرا انجام ان ، باعث نابودى دين مسيح است .
قيصر راضى نشد كه اين ازدواج صورت نگيرد. دستور داد مجلس را دوباره منظم كردند و كشيش ها آماده اجراى مراسم عقد شدند. ناگهان حادثه پيشين تكرار شد.
اين بار وحشت و ترس بيش از نخست چهره خود را نشان داد. اندوه و ترس بر قيصر سايه افكنده بود. ناگزير مهمآنان پراكنده شدند، و قيصر با خاطرى پريشان ، به حرمسرا برگشت . عروس نيز با هاله اى از غم ، به كاخ خود رفت و در بستر ارميد. حادثه هولناك مجلس عقد، انديشه او را به بازى گرفت ، و سرانجام ، خستگى ان مجلس نافرجام ، او را از پاى در آورد. و خواب چشمانش را ربود.
مليكه در عالم رويا، عيساى مسيح و شمعون را با گروهى از ياران ان حضرت ، ديد كه در قصر اجتماع كرده اند و در جاى تخت واژگون شده ى پيشين ، تخت ديگرى قرار دارد.
لحظه اى نگذشت كه حضرت محمد، پيامبر گرامى اسلام با امير مومنان على و عده اى از فرزند زادگانش - كه هماره در خدا بر آنان - وارد قصر شدند.
عيسا، به استقبال آنان شتافت و پس از اداى احترام ، پيامبر اسلام به او فرمود: من به خواستگارى دختر نماينده و جانشين شما شمعون آمده ام تا او را به عقد فرزند خويش در آورد. (و اشاره به امام حسن عسكرى كه در مجلس ‍ حاضر بود، نمود).
عيسا نگاهى به شمعون كرد و گفت :
نيكبختى به تو روى آورده است . با اين ازدواج فرخنده موافقت كن .
شمعون هم با شادمانى پذيرفت .
انگاه پيامبر اكرم (ص ) خطبه عقد را جارى و مليكه را براى امام حسن عسكرى عليه السلام عقد كرد.
ناگهان مليكه از شادى فراوان بيدار شد. خود را در كاخ خويش تنها يافت .
و در قلبش ، عشق و پاك امام يازدهم - كه جز در عالم رويا او را نديده بود - موج مى زد. ماجراى رويا را براى كسى نگفت ، ولى ان منظره چنان او را به خود مشغول داشته بود كه از خوردن و آشاميدن باز ماند.
سر انجام ضعف و ناتوانى ، وى را به بستر بيمارى افكند.
قيصر بهترين و معروفترين پزشكان را خواست ، و براى درمان مليكه ، سخت كوشيد. ولى نتيجه اى نبخشيد، و همگان گفتند كه او خواب شدنى نيست .
پادشاه ، كه آخرين لحظه هاى زندگى دخترش را مى ديد به فكر افتاد خواسته هاى وى را - هر چه هم گران باشد - بر آورد. به مليكه گفت :
عزيزم ! آخرين ارزوى تو چيست ؟
مليكه گفت : پدر جان تنها يك ارزو: كه بهبوديم دوباره به من روى آورد، و ان را در گرو ازادى اسيران مسلمان مى بينم ؛ كه مسيح و مريم مرا شفا دهند؛
پس پدر جان هر چه زودتر آنان را ازاد ساز.
قيصر به خواسته وى ، اسيران را ازاد كرد.
چهارده شب پس از ان روياى شگفت انگيز، دوباره در خواب ، حضرت فاطمه عليه السلام و مريم عليه السلام را ديد كه به عيادت او آمده اند.
حضرت مريم به مليكه گفت : اين بانوى بانوان جهان ( اشاره به حضرت زهرا عليه السلام مادر شوهر تو است .
مليكه دامان فاطمه عليها السلام را گرفت و گريست و از نيامدن امام عسكرى گله كرد. حضرت فاطمه فرمود: وى نمى تواند به ديدن تو بيايد، زيرا تو پيرو ايين حق (اسلام ) نيستى و اين مريم است كه دين كنونى تو را نمى پسندد. اگر مى خواهى خدا و عيسا و مريم از تو خشنود شوند، و در اشتياق ديدار فرزندم (امام حسن عسكرى عليه السلام ) هستى ، دين اسلام را بپذير.
مليكه در عالم رويا، ايين اسلام را پذيرفت و حضرت فاطمه وى را در آغوش ‍ گرفت ، و به او فرمود: اينك منتظر فرزندم باش .
مليكه از خواب بيدار مى شود و بهبودى را باز مى يابد. از شادمانى ، در پوست خود نمى گنجد، و به اميد فرا رسيدن شب ، و ديدار آسمانى و پاك امام يازدهم در رويا، دقيقه شمارى مى كند.
شب هنگام فرا رسيد، تاريكى دنيا را گرفت ، مليكه به بستر خواب رفت و امام يازدهم را در خواب ملاقات كرد.
امام عسكرى پس از مهربانى ها و دلجويى ها، به مليكه فرمود: در فلان روز سپاه اسلام به كشور شما خواهند آمد، تو نيز خود را با اسيران به شهر بغداد برسان ، به ما خواهى رسيد.
درست در همان تاريخ كه امام به او خبر داده بود، سپاه مسلمآنان به روم آمدند، پس از پيكار و درگيرى با روميان ، با اسيرانى از روم رهسپار بغداد شدند.
مليكه نيز خود را در لباس خدمتكاران در آورد و همراه آنان به بغداد رفت .
كشتى حامل اسيران به ساحل نشست ، و موجى از همهمه و صدا برانگيخت ، اسيران به سرزمينى كه نديده بودند رسيدند، نمى دانستند به سوى چه سرنوشتى مى روند، ولى همين قدر جسته و گريخته شنيده بودند مسلمآنان غير از ديگر جنگجويان و پيكار گرانند. قيافه هاى ناراحت و خسته به نظر مى رسيد، ولى در ته چشم آنها فروغى از اميد و شادى برق مى زد. و همانند مهمانانى كه از راه دور آمده باشند، منظره كشور جديد را تماشا مى كردند.
مليكه ؛ شاهزاده خانمى كه تا چند روز پيش مسيحى بوده و اكنون مسلمان شده است ، در كنارى ايستاده و گذشته و آينده خود را مى نگرد: به هم خوردن ناگهانى و شگفت انگيز ان مجلس عقد، خواب هاى طلايى كه در واقع خواب و خيال نبود؛ احساس هايى بود كه از اعماق جانش بر مى خاست ، و حقايقى بود كه همه وجودش بدان گواهى مى داد. او در واقع تشنه حقيقت بود، و حق را مى جست ، و به خاطر رسيدن به ان ، از همه چيز دست كشيد تا سرانجام به همه چيز رسيد. اگر در روم سلطنت مى كرد، در سامره به مجد و بزرگوارى اصيل و راستين دست يافت .
اكنون مليكه را در كنار دجله ، رها ساخته تا سر گرم افكارش باشد و با شتاب به سامره مى رويم . سامره شهرى است در 100 كيلومترى بغداد، در اين شهر، امام دهم حضرت هادى عليه السلام زيست مى كند. در همسايگى ان حضرت ، خانه بشر بن سليمان مردى از دوستداران آل پيامبر است . امام دهم او را مى طلبد و نامه اى به خط خارجى مى نويسد و با 220 اشرفى به او مى دهد و مى فرمايد: به بغداد برو، و نامه را به فلان كنيزه بده .
مليكه ، نامه را گشود و سخت گريست و به عمرو بن يزيد برده فروش ، گفت : مرا در اختيار صاحب اين نامه بگذار و او نيز پذيرفت .
بشر درباره پولى كه بايد به عمرو بدهد گفتگو كرد و سرانجام به 220 اشرفى راضى شد.
بشر، مليكه را به سامره حضور امام هادى 7 برد. امام به مليكه فرمود: مى خواهم ترا گرامى دارم ، آيا ده هزار اشرفى را مى پذيرى يا بزرگى و سعادت جاودانى را؟
مليكه گفت : پول نمى خواهم .
امام فرمود: ترا بشارت مى دهم به فرزندى كه شرق و غرب جهان به زير پرچم حكومت او خواهند رفت و زمين را از عدل و داد پر خواهد كرد پس از آنكه از ظلم و جور پر شده باشد.
مليكه : اين فرزند از چه كسى به و جوى خواهد آمد؟
امام : پيامبر اسلام ترا براى كه خواستگارى كرد، و حضرت مسيح ترا به عقد كه در آورد؟
مليكه : به عقد فرزندت امام حسن عسكرى عليه السلام
امام : او را مى شناسى ؟
مليكه از ان شب كه به دست بهترين زنان - فاطمه زهرا عليه السلام مسلمان شدم ، هر شب به ديدنم مى آيد.
امام به خواهرش حكيمه فرمود: اى دختر رسول خدا! او را به خانه ات ببر و دستورات اسلام را به او بياموز كه همسر حسن - امام يازدهم - و مادر صاحب - الامر است .
مليكه ، يك سال در خانه ى حكيمه به فرا گرفتن برنامه ها و دستورات اسلام پرداخت و انگاه ، مراسم عروسى برگزار شد. مليكه به خانه ى امام يازدهم آمد و نرجس ناميده شد.
امام يازدهم پس از پدر، پناهگاه مردم و رهبر شيعيان بود. مشكلاتشان را حل مى كرد، و راه هاى سعادت را به آنها مى نمود و به ايين انسانى اسلام تربيتشان مى كرد.
ان روز حكيمه به خانه حضرت عسكرى عليه السلام آمد و تا هنگامه ى غروب ، آنجا بود و انگاه كه مى خواست بر گردد، امام به او فرمود: امشب نزد ما بمان خدا به ما فرزندى خواهد داد، كه زمين را به دانش و ايمان و رهبرى ، زنده كند پس از آنكه به درگيرى كفر و گمراهى مرده باشد.
حكيمه : از كه ؟
امام : از نرجس . حكيمه به نرجس نگاه مى كند، نشانه اى از بار دارى در او نمى يابد و سخت به شگفت مى آيد امام به او فرمود: او بسان مادر موسى عليه السلام است كه هيچكس نمى دانست بار دار است ، زيرا فرعون شكم زن هاى ابستن را مى دريد.
حكيمه شب را در خانه برادر زاده به سر برد پهلوى نرجس خوابيد؛ ولى از زادن خبرى نبود، حيرت و تعجب او زياد شد. در ان شب بيش از شب هاى ديگر، به نماز و نيايش پرداخت .
نزديكيهاى سحر، نرجس از خواب مى جهد و نيايشى كوتاه مى گذارد، ولى باز نشانه اى از زاييدن در او نيست . حكيمه پيش خود مى گويد: پس فرزند چه شد؟
امام از اطاقش بانگ مى زند: حكيمه ! نزديك است . در اين هنگام نرجس را اضطرابى دست مى دهد، حكيمه او را در آغوش مى گيرد، نام خدا بر زبان جارى و سوره انا انزلناه را مى خواند حكيمه احساس كرد همراه صداى او ديگرى هم سوره انا انزلناه را مى خواند، دقت كرد، صداى كودك را از شكم نرجس ‍ شنيد.
نرجس از ديدگاه حكيمه پنهان مى شود، گويا پرده اى ميان آنها افتاده است .
حكيمه سراسيمه به سوى امام مى رود، تا وى را از جريان اگاه سازد.
امام به او مى فرمايد:
عمه باز گرد، او را خواهى ديد. و او بر مى گردد، پرده كنار رفته و نرجس را نورى تند فراگرفته بود كه ديده حكيمه را خيره مى ساخت .
نوزاد - صاحب الامر - را ديد كه به خاك افتاده و به يكتايى خدا و رسالت جدش ، پيامبر و امامت و ولايت پدرش ، امير مومنان و ديگر امامان كه - درود خدا بر آنان - گواهى مى دهد و از خدا گشايش كار و پيروزى انسان ها را - زير پرچم حق و عدالت - مى خواهد.
و اين خجسته تولد به صبح پانزدهم از ماه شعبان سال 255 هجرى بود.

 

 

نوشته شده توسط سرمست ترین در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385 ساعت 11:38 | لينک ثابت |

نامه ای به خدا ...
ظهر يك روز سرد زمستاني، وقتي اميلي به خانه برگشت، پشت در پاكت نامه اي را ديد كه نه تمبري داشت و نه مهر اداره ي پست روي آن بود. فقط نام و آدرسش روي پاكت نوشته شده بود. او با تعجب پاكت را باز كرد و نامه ي داخل آن را خواند:
>> امیلي عزيز، عصر امروز به خانه ي تو مي آيم تا تو را ملاقات كنم. با عشق، خدا>>
اميلي همان طور كه با دستهاي لرزان نامه را روي ميز مي گذاشت، با خود فكر كرد كه چرا خدا مي خواهد او را ملاقات كند؟ او كه آدم مهمي نبود. در همين فكر ها بود كه ناگهان كابينت خالي آشپزخانه را به ياد آورد و با خود گفت: «من، كه چيزي براي پذيرايي ندارم<<
پس نگاهي به كيف پولش انداخت. او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت. با اين حال به سمت فروشگاه رفت و يك قرص نان فرانسوي و دو بطري شير خريد. وقتي از فروشگاه بيرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر كند. در راه برگشت، زن و مرد فقيري را ديد كه از سرما مي لرزيدند.
مرد فقير به اميلي گفت: "خانم، ما خانه و پولي نداريم. بسيار سردمان است و گرسنه هستيم. آيا امكان دارد به ما كمكي كنيد؟"
اميلي جواب داد: "متاسفم، من ديگر پولي ندارم و اين نان ها را هم براي مهمانم خريده ام"
مرد گفت: «بسيار خوب خانم، متشكرم» و بعد دستش را روي شانه هاي همسرش گذاشت و به حركت ادامه دادند.
همانطور كه مرد و زن فقير در حال دور شدن بودند، اميلي درد شديدي را در قلبش احساس كرد. به سرعت دنبال آنها دويد: " آقا، خانم، خواهش مي كنم صبر كنيد"
وقتي اميلي به زن و مرد فقير رسيد، سبد غذا را به آ‎نها داد و بعد كتش را در آورد و روي شانه هاي زن انداخت. مرد از او تشكر كرد و برايش دعا كرد.
وقتي اميلي به خانه رسيد، يك لحظه ناراحت شد چون خدا مي خواست به ملاقاتش بيايد و او ديگر چيزي براي پذيرايي از خدا نداشت. همانطور كه در را باز مي كرد، پاكت نامه ديگري را روي زمين ديد. نامه را برداشت و باز كرد:
اميلي عزيز، از پذيرايي خوب و كت زيبايت متشكرم ،
" با عشق ، خدا"
نوشته شده توسط سرمست ترین در جمعه دهم شهریور 1385 ساعت 18:45 | لينک ثابت |

میرزا کوچک خان
راجع به پست (نظر بده) باید بگم هنوز خودم به جواب درستی نرسیدم .

ولی فکر می کنم یه سرمست کافی باشه ....

سرمست باش ...

                     سرمست ترین

حالا اگه داستان خوشتون میاد  ادامه مطلب رو بخونید :


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سرمست ترین در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 ساعت 20:46 | لينک ثابت |

 

 

سرمست ترین

ایمیل به سرمست ترین

مشخصات      شما

جستجوگر   گوگل

ماشین حساب

بازی پازل

روز شمار


دخـتــــر دريـــا كليك كنيد                       سرمست ترين مست در خانه عشقمآهــــــــــــــــــــاوران بزرگترین وبلاگ عاشقان کلبه ی اشک کلیک کنید وبلاگ tv24

Ads by Ydc.ir


©  All Rights Reserved © For The Designer Sarmast-tarin®

هر گونه کپی برداری از وبلاگ مورد پیگرد قرار خواهد گرفت

"به وبلاگ خودتون خوش اومديد نظر يادتون نره"