شما یادتون نمیاد، اون موقعها مچ دستمون رو گاز می گرفتیم، بعد با خودکار
بیک روی جای گازمون ساعت می کشیدیم .. مامانمون هم واسه دلخوشیمون ازمون
می پرسید ساعت چنده، ذوق مرگ می شدیم
شما یادتون نمیاد، وقتی سر
کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم
میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیم
شما یادتون نمیاد، یک مدت مد شده بود دخترا از اون چکمه لاستیکی صورتیا می پوشیدن که دورش پشمالوهای سفید داره !
شما
یادتون نمیاد، تیتراژ شروع برنامه کودک: اون بچه هه که دستشو میذاشت پشتش
و ناراحت بود و هی راه میرفت، یه دفعه پرده کنار میرفت و مینوشت برنامه
کودک و نوجوان با آهنگ وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وگ وگ، وگ…
شما یادتون نمیاد که کانال های تلویزیون دو تا بیشتر نبود، کانال یک و کانال دو
شما یادتون نمیاد، دوست داشتیم مبصر صف بشیم تا پای بچه ها رو سر صف جفت کنیم…..
شما یادتون نمیاد، عیدا میرفتیم خرید عید، میگفتن کدوم کفشو میخوای چه ذوقی میکردیم که قراره کفشمونو انتخاب کنیم

))) کفش تق تقی هم فقط واسه عیدا بود
شما یادتون نمیاد: خانوم اجازهههههههه سعیدی جیش کرددددددد
شما یادتون نمیاد، مقنعه چونه دار میکردن سر کوچولومون که هی کلمون بِخاره، بعد پشتشم کش داشت که چونش نچرخه بیاد رو گوشمون

))
شما
یادتون نمیاد، بچه که بودیم وقتی میبردنمون پارک، میرفتیم مثل مظلوما می
چسبیدیم به میله ی کنار تاب، همچین ملتمسانه به اونیکه سوار تاب بود نگاه
میکردیم، که دلش بسوزه پیاده شه ما سوار شیم، بعدش که نوبت خودمون میشد،
دیگه عمرا پیاده می شدیم
شما یادتون نمیاد، پاکن های جوهری که یه
طرفش قرمز بود یه طرفش آبی، بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک
کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد.
شما
یادتون نمیاد، وقتی مشق مینوشتیم پاک کن رو تو دستمون نگه میداشتیم، بعد
عرق میکرد، بعد که میخواستیم پاک کنیم چرب و سیاه میشد و جاش میموند، دیگه
هر کار میکردیم نمیرفت، آخر سر مجبور میشدیم سر پاک کن آب دهن بمالیم، بعد
تا میخواستیم خوشحال بشیم که تمیز شد، میدیدیم دفترمون رو سوراخ کرده
شما یادتون نمیاد: از جلو نظااااااااااااااااام …
شما
یادتون نمیاد، اون قدیما هر روزی که ورزش داشتیم با لباس ورزشی می رفتیم
مدرسه… احساس پادشاهی می کردیم که ما امروز ورزش داریم، دلتون بسوزه
شما یادتون نمیاد، سر صف پاهامونو ۱۸۰ درجه باز می کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم
شما یادتون نمیاد: آن مان نماران، تو تو اسکاچی، آنی مانی کَ. لا. چی
شما یادتون نمیاد، گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشی می کشیدیم. بعد تند برگ میزدیم میشد انیمیشن
شما
یادتون نمیاد، صفحه چپ دفتر مشق رو بیشتر دوست داشتیم، به خاطر اینکه برگه
های سمت راست پشتشون نوشته شده بود، ولی سمت چپی ها نو بود
شما یادتون نمیاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست، اونا یه درس از ما عقب تر باشن
شما یادتون نمیاد، برای درس علوم لوبیا لای دستمال سبز میکردیم و میبردیم سر کلاس پز میدادیم
شما یادتون نمیاد، با آب قند اشباع شده و یک نخ، نبات درست میکردیم میبردیم مدرسه
شما یادتون نمیاد، تو راه مدرسه اگه یه قوطی پیدا میکردیم تا خود مدرسه شوتش میکردیم
شما یادتون نمیاد: دفتر پرورشی با اون نقاشی ها و تزئینات خز و خیل :دی
شما
یادتون نمیاد، یه زمانی به دوستمون که میرسیدیم دستمون رو دراز میکردیم که
مثلا میخوایم دست بدیم، بعد اون واقعا دستش رو دراز میکرد که دست بده، بعد
ما یهو بصورت ضربتی دستمون رو پس میکشیدیم و میگفتیم: یه بچه ی این قدی
ندیدی؟؟ (قد بچه رو با دست نشون میدادیم) و بعد کرکر میخندیدیم که کنفش
کردیم
شما یادتون نمیاد تو دبستان وقتی مشقامونو ننوشته بودیم معلم
که میومد بالا سرمون الکی تو کیفمونو می گشتیم میگفتیم خانوم دفترمونو جا
گذاشتیم!!
شما یادتون نمیاد افسانه توشی شان رو!!
شما یادتون نمیاد: چی شده ای باغ امید، کارت به اینجا کشید؟؟ دیدم اجاق خاموشه، کتری چایی روشه، تا کبریتو کشیدم، دیگه هیچی ندیدم
شما یادتون نمیاد: شد جمهوری اسلامی به پا، که هم دین دهد هم دنیا به ما، از انقلاب ایران دگر، کاخ ستم گشته زیر و زبر…!!
شما یادتون نمیاد، برگه های امتحانی بزرگی که سر برگشون آبی رنگ بود و بالای صفحه یه “برگه امتحان” گنده نوشته بودن
شما
یادتون نمیاد: زندگی منشوری است در حرکت دوار ، منشوری که پرتو پرشکوه
خلقت با رنگهای بدیع و دلفریبش آنرا دوست داشتنی، خیال انگیز و پرشور
ساخته است. این مجموعه دریچه ایست به سوی….. (دیری دیری ریییییینگ) :
داااااستانِ زندگی ی ی ی (تیتراژ سریال هانیکو)
شما یادتون نمیاد: یک تکه ابر بودیم، بر سینه ی آسمان، یک ابر خسته ی سرد، یک ابر پر ز باران
شما
یادتون نمیاد، چیپس استقلال رو از همونایی که تو یه نایلون شفاف دراز بود
و بالاش هم یه مقوا منگنه شده بود، چقدرم شور بود ولی خیلی حال میداد
شما یادتون نمیاد، با آب و مایع ظرفشویی کف درست میکردیم، تو لوله خالی خودکار بیک فوت میکردیم تا حباب درست بشه
شما
یادتون نمیاد، هر روز صبح که پا میشدیم بریم مدرسه ساعت ۶:۴۰ تا ۷ صبح،
رادیو برنامه “بچه های انقلاب” رو پخش میکرد و ما همزمان باهاش صبحانه
میخوردیم
شما یادتون نمیاد: به نام الله پاسدار حرمت خون شهدا، شهدایی که با خون خود درخت اسلام را آبیاری کردند. این مقدمه همه انشاهامون بود
شما
یادتون نمیاد، توی خاله بازی یه نوع کیک درست میکردیم به اینصورت که
بیسکوییت رو توی کاسه خورد میکردیم و روش آب میریختیم، اییییی الان فکرشو
میکنم خیلی مزخرف بود چه جوری میخوردیم ما

)))
شما یادتون نمیاد: انگشتر فیروزه، خدا کنه بسوزه !
شما یادتون نمیاد، اون موقعها یکی میومد خونه مون و ما خونه نبودیم، رو در مینوشتن: آمدیم منزل، تشریف نداشتید!!
شما
یادتون نمیاد، بچه که بودیم به آهنگها و شعرها گوش میدادیم و بعضی ها رو
اشتباهی میشنیدیم و نمی فهمیدیم منظورش چیه، بعد همونطوری غلط غولوط حفظ
میکردیم
شما یادتون نمیاد، خانواده آقای هاشمی رو که میخواستن از نیشابور برن کازرون، تو کتاب تعلیمات اجتماعی
شما
یادتون نمیاد: دختره اینجا نشسته گریه می کنه زاری میکنه از برای من یکی
رو بزن!! یه نفر هم مینشست اون وسط توی دایره، الکی صدای گریه کردن
درمیآورد
شما یادتون نمیاد، با مدادتراش و آب پوست پرتقال، تارعنکبوت درست می کردیم
شما
یادتون نمیاد، تابستونا که هوا خیلی گرم بود، ظهرا میرفتیم با گوله های
آسفالت تو خیابون بازی میکردیم!! بعضی وقتا هم اونها رو میکندیم
میچسبوندیم رو زنگ خونه ها و فرار میکردیم
شما یادتون نمیاد، وقتی
دبستانی بودیم قلکهای پلاستیکی سبز بدرنگ یا نارنجی به شکل تانک یا نارنجک
بهمون می دادند تا پر از پولهای خرد دو زاری پنج زاری و یک تومنی دوتومنی
بکنیم که برای کمک به رزمندگان جبهه ها بفرستند
شما یادتون نمیاد،
همسایه ها تو حیاط جمع می شدن رب گوجه می پختن. بوی گوجه فرنگی پخته شده
اشتهابرانگیز بود، اما وقتی می چشیدیم خوشمون نمیومد، مزه گوجه گندیده
میداد
شما یادتون نمیاد، تو کلاس وقتی درس تموم میشد و وقت اضافه
میآوردیم، تا زنگ بخوره این بازی رو میکردیم که یکی از کلاس میرفت بیرون،
بعد بچه های تو کلاس یک چیزی رو انتخاب میکردند، اونکه وارد میشد، هرچقدر
که به اون چیز نزدیک تر میشد، محکمتر رو میز میکوبیدیم
شما یادتون نمیاد، دبستان که بودیم، هر چی میپرسیدن و میموندیم توش، میگفتیم ما تا سر اینجا خوندیم :دی
شما یادتون نمیاد، خانم خامنه ای (مجری برنامه کودک شبکه یک رو) با اون صورت صاف و صدای شمرده شمرده ش
شما یادتون نمیاد: سه بار پشت سر هم بگو: گاز دوغ دار، دوغ گازدار!! یا چایی داغه، دایی چاقه
شما یادتون نمیاد، صفحه های خوشنویسی تو کتاب فارسی سال سوم رو
شما
یادتون نمیاد، قبل از برنامه کودک که ساعت پنج بعدازظهر شروع میشد، اول
بیست دقیقه عکس یک گل رز بود با آهنگ باخ،،، بعد اسامی گمشدگان بود با
عکساشون.. که وحشتی توی دلمون مینداخت که این بچها چه بلایی سرشون اومده؟؟
آخر برنامه هم نقاشیهای فرستاده شده بود که همّش رنگپریده بود و معلوم
نبود چی کشیدند.
تازه نقاشیها رو یک نفر با دست میگرفت جلوی دوربین، دستش هم هی میلرزید!!
آخرش هم: تهران ولیعصر خیابان جام جم ساختمان تولید طبقه دوم، گروه کودک و نوجوان
شما
یادتون نمیاد، یه برنامه بود به اسم بچه هااااا مواظبببببب باشییییییددددد
(مثلا صداش قرار بود طنین وحشتناکی داشته باشه! بعد همیشه یه بلاهایی که
سر بچه ها اومده بود رو نشون میداد، من هنوز وحشت چرخ گوشت تو دلمه. یه
گوله ی آتیش کارتونی هم بود که هی این طرف اون طرف میپرید و میگفت:
آتیش آتیشم، آتیش آتیشم، اینجا رو آتیششش میزنم، اونجا رو آتیششش میزنم، همه جا رو آتیششش میزنم
شما
یادتون نمیاد، قرآن خوندن و شعار هفته (ته کتاب قرآن) سر صف نوبتی بود
برای هر کلاس، بعد هر کس میومد سر صف مثلا میخواست با صوت بخونه میگفت:
بییییسمیلّـــَهی یُررررحمـــَنی یُرررررحییییییم
شما یادتون نمیاد، اون موقعی که شلوار مکانیک مد شده بود و همه پسرا میپوشیدن
شما یادتون نمیاد: بااااااا اجازه ی صابخونه (سر اکبر عبدی از دیوار میومد بالا)
شما یادتون نمیاد: تو دبستان سر کلاس وقتی گچ تموم میشد، خدا خدا میکردیم معلم به ما بگه بریم از دفتر گچ بیاریم
همیشه هم گچ های رنگی زیر دست معلم زود میشکست، بعدم صدای ناهنجار کشیده شدن ناخن روی تخته سیاه
شما
یادتون نمیاد، یکی از بازی محبوب بچگیمون کارت جمع کردن بود، با عکس و اسم
و مشخصات ماشین یا موتور یا فوتبالیستها، یا ضرب المثل یا چیستان …
شما یادتون نمیاد، قدیما تلویزیون که کنترل نداشت، یکی مجبور بود پایین تلویزیون بخوابه با پاش کانالها رو عوض کنه
شما
یادتون نمیاد: گل گل گل اومد کدوم گل؟ همون که رنگارنگاره برای شاپرکها یه
خونه قشنگه. کدوم کدوم شاپرک؟؟ همون که روی بالش خالهای سرخ و زرده، با
بالهای قشنگش میره و برمیگرده، میره و برمیگرده.. شاپرک خسته میشه…
بالهاشو زود میبنده… روی گلها میشینه… شعر میخونه، میخنده
شما یادتون نمیاد، اون مسلسل های پلاستیکی سیاه رو که وقتی ماشه اش رو میکشیدی ترررررررررررررتررررررررررررر صدا میداد
شما
یادتون نمیاد، خط فاصله هایی که بین کلمه هامون میذاشتیم یا با مداد قرمز
بود یا وقتی خیلی میخواستیم خاص باشه ستاره می کشیدیم :دی
شما
یادتون نمیاد: من کارم، مــــــــــَن کارم. بازو و نیرو دارم، هر چیزی رو
میسازم، از تنبلی بیزارم، از تنبلی بیزارم. بعد اون یکی میگفت: اسم من،
اندیشه ه ه ه ه ه، به کار میگم همیشه، بی کار و بی اندیشه، چیزی درست
نمیشه، چیزی درست نمیشه
شما یادتون نمیاد: علامتی که هم اکنون
میشنوید اعلام وضعیت قرمز است…
قیییییییییییییییییییییییییییییییییژژژژژژژ. و بعد بدو بدو رفتن تو سنگر،
کیسه های شن پشت پنجره های شیشه ای، چسبهایی که به شیشه ها زده بودیم،
صدای موشکباران، قطع شدن برق، و تاریکی مطلق، و بعد حتی اگه یک نفر یک
سیگار روشن میکرد از همه طرف صدا بلند میشد: خامووووووش کن!!! خامووووووش
کن!!!!
چشمهایتان را باز میكنید. متوجه میشوید در بیمارستان هستید. پاها و دستهایتان را بررسی میكنید. خوشحال میشوید كه بدنتان را گچ نگرفتهاند و سالم هستید.. دكمه زنگ كنار تخت را فشار میدهید. چند ثانیه بعد پرستار وارد اتاق میشود و سلام میكند. به او میگویید، گوشی موبایلتان را میخواهید. از اینكه به خاطر یك تصادف كوچك در بیمارستان بستری شدهاید و از كارهایتان عقب ماندهاید، عصبانی هستید. پرستار، موبایل را میآورد. دكمه آن را میزنید، اما روشن نمیشود. مطمئن میشوید باتریاش شارژ ندارد. دكمه زنگ را فشار میدهید. پرستار میآید.
«ببخشید! من موبایلم شارژ نداره. میشه لطفا یه شارژر براش بیارید»؟
«متاسفم. شارژر این مدل گوشی رو نداریم».
«یعنی بین همكاراتون كسی شارژر فیش كوچك نوكیا نداره»؟
«از 10سال پیش، دیگه تولید نمیشه. شركتهای سازنده موبایل برای یك فیش شارژر جدید به توافق رسیدن كه در همه گوشیها مشتركه».
«10سال چیه؟ من این گوشی رو هفته پیش خریدم».
«شما گوشیتون رو یك هفته پیش از تصادف خریدین؛ قبل از اینكه به كما برید». «كما»؟!
باورتان نمیشود كه در اسفند1387 به كما رفتهاید و تیرماه 1412 به هوش آمدهاید. مطمئن هستید كه نه میتوانید به محل كارتان بازگردید و نه خانهای برایتان باقی مانده است. چون قسط آن را هر ماه میپرداختید و بعد از گذشت این همه سال، حتما بوسیله بانك مصادره شده است. از پرستار خواهش میكنید تا زودتر مرخصتان كند.
«از نظر من شما شرایط لازم برای درك حقیقت رو ندارین».
«چی شده؟ چرا؟ من كه سالمم»!
«شما سالم هستید، ولی بقیه نیستن».
«چه اتفاقی افتاده»؟
«چیزی نشده! ولی بیرون از اینجا، هیچكس منتظرتون نیست».
چشمهایتان را میبندید. نمیتوانید تصور كنید كه همه را از دست دادهاید. حتی خودتان هم پیر شدهاید. اما جرأت نمیكنید خودتان را در آینه ببینید.
«خیلی پیر شدم»؟
«مهم اینه كه سالمی. مدتی طول میكشه تا دورههای فیزیوتراپی رو انجام بدی»..
از پرستار میخواهید تا به شما كمك كند كه شناخت بهتری از جامعه جدید پیدا كنید..
«اون بیرون چه تغییرایی كرده»؟
«منظورت چه چیزاییه»؟
«هنوز توی خیابونا ترافیك هست»؟
«نه دیگه. از وقتی طرح ترافیك جدید رو اجرا كردن، مردم ماشین بیرون نمیارن».
«طرح جدید چیه»؟
«اگر رانندهای وارد محدوده ممنوعه بشه، خودش رو هم با ماشینش میبرن پاركینگ و تا گلستان سعدی رو از حفظ نشه، آزاد نمیشه».
«میدون آزادی هنوز هست»؟
«هست، ولی روش روكش كشیدن».
«روكش چیه»؟
«نمای سنگش خراب شده بود، سرامیك كردند».
«برج میلاد هنوز هست»؟
«نه! كج شد، افتاد»!
«چرا؟ اون رو كه محكم ساخته بودن».
«محكم بود، ولی نتونست در مقابل ارباس A380 مقاومت كنه».
«چی؟!.... هواپیما خورد بهش»؟
«اوهوم»!
«چهطور این اتفاق افتاد»؟
«هواپیماش نقص فنی داشت، رفت خورد وسط رستورانگردان برج».
«اینكه هواپیمای خوبی بود. مگه میشه اینجوری بشه»؟
«هواپیماش چینی بود. فیلتر كاربراتورش خراب شده بود، بنزین به موتورها نرسید، اون اتفاق افتاد».
«چند نفر كشته شدن»؟
«كشته نداد».
«مگه میشه؟ توی رستوران گردان كسی نبود»؟
«نه! رستوران 4سال پیش تعطیل شد»..
«چرا»؟
«آشپزخونهاش بهداشتی نبود».
«چی میگی؟!... مگه میشه آخه»؟
«این اواخر یه پیمانكار جدید رستوران گردان رو گرفت، زد توی كار فلافل و هاتداگ....».
«الان وضعیت تورم چهجوریه»؟
«خودت چی حدس میزنی»؟
«حتما الان بستنی قیفی، 14هزار تومنه».
«نه دیگه خیلی اغراق كردی. 12هزار تومنه».
«پراید چنده»؟
«پرایدهای قدیمی یا پراید قشقایی»؟
«این دیگه چیه»؟
«بعد از پراید مینیاتور و ماسوله، پراید قشقایی را با ایدهای از نیسان قشقایی ساختن».
«همین جدیده، چنده»؟
«70میلیون تومن».
«پس ماكسیما چنده»؟
«اگه سالمش گیرت بیاد، حدود 2 یا 2 و نیم....».
«یعنی ماكیسما اسقاطی شده؟ پس چرا هنوز پراید هست»؟
«آزادراه تهران به شمال هم هنوز تكمیل نشده».
«تونل توحید چهطور»؟
«تا قبل از اینكه شهردار بازنشسته بشه، تمومش كردن».
«شهردار بازنشسته شد»؟
«آره».
«ولی تونل كه قرار بود قبل از سال1390 افتتاح بشه».
«قحطی سیمان كه پیش اومد، همه طرحها خوابید».
«چندتا خط مترو اضافه شده»؟
«هیچی! شهردار كه رفت، همهجا رو منوریل كشیدن. مترو رو هم تغییر كاربری دادن».
«یعنی چی»؟
«از تونلهاش برای انبار خودروهای اسقاطی استفاده كردن».
«اتوبوسهای BRT هنوز هست»؟
«نه! منحلش كردن، به جاش درشكه آوردن. از همونایی كه شرلوك هلمز سوار میشد».
«توی نقشجهان اصفهان دیده بودم از اونا...»
«نقشجهان رو هم خراب كردن».
«كی خراب كرد»؟
«یه نفر پیدا شد، سند دستش بود، گفت از نوادگان شاهعباسه، یونسكو هم نتونست حرفی بزنه».
«خلیجفارس چهطور؟»
«اون هم الان فقط توی نقشههای خودمون، فارسه. توی نقشه گوگل هم نوشته خلیج صورتی».
«خلیج صورتی چیه»؟
«بعضیها به نشنالجئوگرافیك پول میدادن تا بنویسه خلیج عربی، ایران هم فشار میاورد و مدرك رو میكرد. آخرش گوگل لج كرد، اسمش رو گذاشت خلیج صورتی...»
«ایران اعتراضی نكرد»؟
«چرا! گوگل رو فیلتر كردن».
«ممنونم. باید كلی با خودم كلنجار برم تا همین چیزا رو هم هضم كنم».
«یه چیز دیگه رو هم هضم كن، لطفا»!
«چیو»؟
«اینكه همه این چیزها رو خالی بستم».
«یعنی چی»؟
«با دوست من نامزد شدی، بعد ولش کردی. اون هم خودش را توی آینده دید، اما خیلی زود خرابش کردی. حالا نوبت ما بود تا تو را اذیت کنیم. حقیقت اینه که یك ساعت پیش تصادف كردی، علت بیهوشیات هم خستگی ناشی از كار بود. چیزیت نیست. هزینه بیمارستان را به صندوق بده، برو دنبال زندگیات»!
«شما جنایتكارید! من الان میرم با رییس بیمارستان صحبت میكنم».
«این ماجرا، ایده شخص رییس بیمارستان بود».
«ازش شكایت میكنم»!
«نمیتونی. چون دوست صمیمی پدر نامزد جدیدته».
مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است
و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور
آویزان

مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب
گفت
فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا باغچه
ای است
و عمری ست که من ریشه در خاک دارم

ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را
به جستجو رفت
و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم
شد
و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می
دوند
پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز

من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم
که ما درختیم و پاهایمان در بند

او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می
دود
و کوه به گونه ای و درخت به نوعی
تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی

و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از
شب تا سحر
زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار
را دویدیم و همه تابستان را

وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته
بودند،
ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می
دویدیم
تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می
دویدیم

هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید
هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی
بیند
و سرانجام رسیدیم

و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید
و سرانجام هر غوره، انگوری شد

من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به
من گفت
تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات،
بگذری
و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست
بدهی
و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را
ببخشی
و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه داروندار
تابستان مان را

مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛
مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس
نگفت
فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی
ام بی برگ و بی میوه

و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن
را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت
خدا سلام رساند و گفت : مبارکت باد ؛
که تو اکنون داراترین درختی

و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای
رسیدن به این
همه بی چیزی تا کجاها
دویدی
============ =====

من مي دانم اگر به معجزه اعتقاد
داشته باشم برايم اتفاق خواهد افتاد
و اين معجزه ی ايمان
است
من مي دانم هر اقدام بزرگ ابتدا محال به نظر مي
رسد
پس تمام تلاشم را به كار مي گيرم
تا محال را به
ممكن تبديل سازم
من ذهنم را آنگونه ساخته ام كه
جهنم را برايم به بهشت تبديل كند نه بهشت را به جهنم
من نقشه زندگي خود را چنان شفاف
رسم كرده ام كه تنها راه باقي مانده ساختن آنست
من براي رسيدن به سرزمين اهدافم اولين
قدم را برداشته ام
قدم اول يعني تصمیم
پس من برنده ام
چون مي دانم مشكلات مانند صخره هايي هستند كه در مسير رود
قرار دارند
اگر صخره نبود رود هيچ آوازي سر نمي داد